تولد تا دستگيری در خرم آباد
بسم رب
قبل از انقلاب - تولد تا دستگيري در خرم آباد ( قسمت اول
ساية سرد و سربي كودتاي ساخته و پرداختة مثلث شوم سيا، پنتاگون و دربار پهلوي، بر آسمان آفتابي قلب الاسد ايران شورشگر حكمفرما شده است. بازيگران اصلي خيمه شببازي ننگين قيام ملي 28 مرداد؛ كيم روزولت، ژنرال شوارتزكف و اشرف پهلوي به پشت صحنه خزيدهاند و اينك، صحنة سياست كشور، جولانگاه قدارهبندان دار و دستة شعبان بيمخها، چكمهپوشان حكومت نظامي سپهبد زاهديها و زنان آزادة! شاهپرستي از قماش پريآژدان قزيها شده است.
مردم تلخكام، در سوگ شكست نهضتي نشستهاند كه بانيان فناي آن، سران نهضت بودهاند و حال، دوره، دورة سورچراني غارتگران آمريكايي-انگليسي بر خوان يغمايثروتهاي مادي و معنوي كشور ماست. محمدرضاپهلوي درگذر از فرار مفتضحانة خود به غرب، اينك به امر اربابان ازرق چشم يانكي به تهران بازگشته است؛ بازگشتي شوم براي اعمال 25 سال استبداد اهريمني، اسلام ستيزي و زدن چوب حراج به هست و نيست ملت مظلوم ايران.
آري، مقارن با همين سال سياه و غمبار است كه در محلة امامزاده سيد اسماعيل خيابان مولوي تهران، نوزادي چشم بر جهان ميگشايد كه ولادتش، كاشانة كوچك خانوادة مؤمن و زحمتكش متوسليان يزدي را غرق در نور و سرور ميكند. در گوش نورسيدة كوچك اذان و اقامه ميخوانند و او را «احمد» مينامند.
مادر رنج كشيدة «احمد» ميگويد:
«000«احمد» كلاً بچه ساكتي بود. مثل پسر بچههاي همسن و سال خودش نبود و شر و شوري نداشت. از همان كوچكي خيلي گوشهگير بود و هميشه يك گوشهاي تنها براي خودش مينشست. سه چهارساله بود كه فهميديم اين بچه نارسايي قلبي دارد. مشكل از رگ قلبش بود. به همين خاطر خيلي لاغر و نحيف بود و ما هميشه نگران سلامت او بوديم. بعدها ناچار شدند قلبش را عمل كنند.»
«احمد متوسليان» دوران تحصيلات ابتدايي خود را در دبستان اسلامي «مصطفوي» سپري كرد. او از همان عهد خردسالي، طعم شيرين كار شرافتمندانه را چشيد و ضمن اشتغال به درس و مدرسه، در مغازه شيرينيفروشي پدرش -قنادي متوسليان يزدي- واقع در بازار تهران، كارگري كوشا و زحمتكش بود. آغاز دوران نوجواني «احمد» با واقعهاي مقارن شد كه يك بار ديگر پس از سپري گشتن 10 سال خفقان و سكوت گورستاني حاكم بر جامعه، امواج خروشان نهضتي مردمي را به تلاطم درآورد؛ نهضتي اسلامي و اصيل كه ريشه در عمق باورهاي فطري آحاد ملت مسلمان ايران از زن و مرد، كوچك و بزرگ و شهري و روستايي داشت و از هرگونه شائبة جاهلانة تأثيرپذيري از مكاتب و ايسمهاي وارداتي مبرا بود.
«احمد» ده ساله بود كه در پي تصويب لايحة ننگين كاپيتولاسيون توسط مجلس فرمايشي رژيم، قيام توفندة مردم مسلمان تهران در پانزدهم خرداد سال 1342 در دفاع از رهبر رشيد نهضت حضرت امام خميني (ره) و سركوبي وحشيانة مردم توسط چكمهپوشان رژيم اجنبيپرست شاه را به نظاره نشست. يكي از همرزمان وي، از تأثير قيام خونبار پانزدهم خرداد بر روح حساس «احمد» نوجوان ميگويد:
«000يكبار، نميدانم به چه مناسبتي ذكر واقعه 15 خرداد به ميان آمد كه «احمد» گفت: آن روزها ما بچه بوديم. به اقتضاي سن و سال كمي كه داشتيم، از سياست و مبارزه و اينجور مسائل سر درنميآورديم. رژيم، با قتل عام مردم در پانزده خرداد، خبط بزرگي كرد. با حمام خوني كه در خيابانهاي شهر تهران برپا شد، ديگر حتي ما بچههاي كم سن و سال هم با ماهيت كثيف طاغوت آشنا شدهبوديم، براي من، دوران بچگي، در همان روز كشتار تمام شد000 به اين نتيجه رسيدم كه بايد كاري كرد.»
اين گونه بود كه «احمد» نيز به جمع ياوران كوچك سال زعيم ملت حضرت روحالله (ره) پيوست. در همان سالها بود كه ضمن شركت فعال در هيأتهاي مذهبي و تلمذ در جلسات آموزش قرآن كريم، از ماهيت بيداد فراگير رژيم سفاك و بيگانهپرست آريامهري آگاه شد و به رغم سن و سال كمي كه داشت، گام در ميدان پربلاي مبارزه با ديكتاتوري شاه گذاشت.
عمدة فعاليتهاي او در اين دوران، مشاركت در پخش مخفيانة اعلاميهها و پيامهاي امام انقلاب؛ حضرت روحالله (ره) در سطح محلات جنوبي شهر تهران بود. پس از خاتمه تحصيلات مقطع ابتدايي، در هنرستان صنعتي اخباريون ثبتنام كرد و در كلاسهاي شبانة اين هنرستان مشغول به تحصيل در رشتة برق صنعتي شد. به گفتة خواهر ارجمندش:
«000 اصولاً ايشان به مسائل فني خيلي علاقهمند بود. به همين دليل هم وارد هنرستان صنعتي شد. در تحصيل جديت به خرج ميداد و يك هنرجوي فني مستعد بود.»
پس از خاتمة تحصيلات متوسطه به سال 1351، «احمد» در سن نوزده سالگي موفق به اخذ مدرك ديپلم فني گرديد. در پي پايان دوران تحصيل، در يك شركت خصوصي تأسيسات فني استخدام و مشغول به كار شد.
در سال 1353 به خدمت زير پرچم احضار گرديد. پس از اعزام به خدمت، در مركز زرهي شيراز، دورة تخصصي تانك را با موفقيت طي كرد و متعاقب خاتمة دوران آموزشي، با درجة گروهبان دومي و رستة سازماني فرمانده تانك، به شهر مرزي سرپل ذهاب در غرب كشور اعزام شد.
بهرغم فضاي سراسر خفقان حاكم بر ارتش طاغوت، گروهبان دوم زرهي «احمد» متوسليان، از كمترين فرصتها براي افشاي ماهيت ضد اسلامي و اجنبيپرست رژيم در بين سربازان همقطار خود، به نحو احسن استفاده ميكرد.
در جلسات نيمه مخفي كه به ابتكار خود او برپا ميشد، به قدر مقدور، از دلايل مخالفت اقشار ميليوني مردم با رژيم سركوبگر آريامهري و حقانيت مبارزه و راه حضرت امام (ره) با سربازان سخن ميگفت. هوشياري و ذكاوت «احمد» در شناسايي و گزينش سربازان مخالف دستگاه طاغوت، انتخاب محل مناسب براي تشكيل اين جلسات ضدامنيتي (!) موجب شده بود تا عناصر اطلاعاتي حفاظت و ركن 2 ارتش، بهرغم حساسيتي كه نسبت به گروهبان متوسليان به عنوان سربازي با پيشينة سوء سياسي و فردي كاملاً مذهبي داشتند، نتوانند كوچكترين مدركي از فعاليتهاي سياسي-تبليغي وي در ارتش به دست آورند.
همزمان، با تشكلهاي مكتبي سياسي پيرو خط امام (ره) نيز رابطة تنگاتنگي برقرار كرد.
يكي از دوستان «احمد» در مورد فعاليتهاي مبارزاتي وي در اين برهه ميگويد:
«000جسته و گريخته ميدانستم كه ايشان در سالهاي آغازين دهة پنجاه، با بعضي از گروههاي مكتبي معتقد به ولايت فقيه كه علاوه بر كار تبليغاتي ضدرژيم بعضاً كار مسلحانة محدود هم ميكردند ارتباط داشته000 در آن زمان «احمد» آموزش تئوريك و تا حدودي عملي مباني كار مسلحانه را يادگرفته بود. البته به دليل شرايط خاص آن سالها، بيشتر اين جور آموزشها شامل يك رشته اصول كلي مباني جنگ چريك شهري بود، نه فراگيري يك دورة كامل نبرد پارتيزاني؛ به معناي دقيق كلمه ضمن آنكه «احمد» با دانشجويان مذهبي مبارز دانشگاه علم و صنعت هم ارتباط داشت و در آن سالها، بچههاي اين دانشگاه از جمله فعالترين عناصر دانشجويي مخالف رژيم طاغوتي محسوب ميشدند.»
به دنبال درج مقالة موهن ساواك در روزنامة اطلاعات -ديماه 56- و توهين به ساحت مقدس امام خميني (ره) و خيزشهاي اعتراضي مردم قم و تبريز نسبت به اين اقدام رذيلانه رژيم، به زودي امواج خروشان نهضت سراسر كشور را فرا گرفت. با توجه به همين زمينة مساعد، «احمد» بر آن شد تا دامنة فعاليتهاي مبارزاتي خود را به ديگر نقاط كشور گسترش دهد.
در بهار سال 1357، «احمد» به بهانة مأموريت شغلي در خارج از مركز، راهي شهرستان خرمآباد شد و به منظور عاديسازي تحركات خود در سطح مناطق استان لرستان و سهولت فعاليت نيمه مخفي خود، به عنوان يك كارگر برقكار، آغاز به كار كرد.
او به محض استقرار در محل،تماس با نيروهاي مباز محلي و تشكلهاي خودجوش مردمي را در دستور كار مبارزاتي خويش قرار داد. خيليزود، توجه عوامل جاسوس و خبرچين رژيم به تحركات مشكوك اين برقكار ناشناس و پرجنب و جوش جلب شد و كلية ترددهاي او، به شيوة غيرمحسوس، تحت تعقيب و مراقبت قرار گرفت. سرانجام در پانزدهم شهريور سال 57، «احمد» حين تكثير اعلاميه، توسط افسران اكيپ گشتي كميته مشترك ضدخراباري رژيم دستگير و بلافاصله روانة سياه چالهاي قرون وسطايي ساواك شد. در پروندة كلاسة 6443 دايرة اطلاعات شهرباني خرمآباد، سندي ممهور به مهر خيلي محرمانه، به شرح ذيل ميخوانيم:
وزارت كشور شماره : 318-28-57
شهرباني كشور شاهنشاهي تاريخ : 16/06/57
شهرباني استان لرستان پيوست: دارد
خيلي محرمانه
از: شهرباني استان لرستان (اطلاعات)
به: رياست سازمان اطلاعات و امنيت استان لرستان
در مورد: «احمد متوسليان» فرزند غلامحسين
ساعت 2 روز 15/06/57 اطلاع رسيد كه شخصي در خيابان پهلوي، چهارراه بانك، مغازة فتوكپي كيومرث، مشغول تكثير اعلاميه مضّره ]![ ميباشد كه بلافاصله ]به[ وسيله مأمورين مربوطه دستگير گرديد. عليهذا، ضمن ارسال 9 برگ پرونده متشكله، نامبرده بالا ]به ساواك[ اعزام و معرفي ميگردد.
ضمناً تعداد 94 برگ اعلاميه و 2 عدد كتاب مضره و تعداد 56 عدد نوار قابل بررسي، از منزل وي كشف و ارسال ميگردد.
رييس شهرباني استان لرستان
سرهنگ فضائل احمدي
*****
قبل از انقلاب - تولد تا دستگيري در خرم آباد ( قسمت دوم
در اين ماجرا، علاوه بر «احمد»، دو تن از همرزمان او نيز دستگير شدند. همين واقعه، خود به عرصهاي جهت بروز روح پرفتوت «احمد» مبدل گرديد. به روايت مادر بزرگوارش:
«000توي يك شركت خصوصي كار ميكرد و رفتهبود خرمآباد. آنجا درگير كار پخش اعلاميه بود كه او را با دونفر ديگر از دوستانش ميگيرند. آن دونفر زن و بچه داشتند و به همين خاطر، به محض دستگيري، «احمد» تمام مسؤوليت چاپ و تكثير اعلاميهها را يك تنه به گردن گرفت تا پروندة آنها را سبكتر كند.»
آغاز دوران اسارت «احمد» در زندان مخوف فلك الافلاك خرمآباد، در حقيقت به مثابه ورود او به ميدان آزمون دشوار وفاداري به آرمان الهي انقلاب و حفظ اسرار نهضت به شمار ميرفت. او قريب به 2 ماه مشقتبار از اين دوران تلخ و مردآزماي، را به صورت ممنوعالملاقات، در سلولي انفرادي محبوس بود. بازجويان ساواك براي درهم شكستن روح مقاوم او، از پيشرفتهترين شيوههاي شكنجة جسمي و روحي او استفاده كردند.
در گذر 50 شبانه روز شكنجة لاينقطع، «احمد» با جسمي درهم شكسته و دردمند، همچنان به پايداري مظلومانة خويش در برابر توحش عنان گسيختة بازجويان ساواك ادامه داد. شكنجهگران آريامهري كه از اين همه سرسختي او به ستوه آمده بودند، خشمناك و مستأصل بر ميزان و حجم شكنجههاي خويش افزودند. عكسالعمل «احمد» در برابر اين سفّاكي بيحد و حصر، رويكرد به شيوة مؤثر مقاومت منفي بود. در اعتراض به شرايط غيرانساني مراحل بازجويي، دست به اعتصاب غذا زد و در اين راه، تا پاي مرگ ايستادگي كرد. سرانجام، مقاومت مؤمنانه «احمد»، بازجويان ساواك را به زانو درآورد و آنان، عاجز از كسب كمترين اطلاعاتي از او، به ناچار وي را به بند عمومي زندان شهرباني منتقل كردند. مادر دريادل «احمد» از اولين ملاقاتي كه با فرزند، دربند خود داشته، ميگويد:
«000اولينبار بود كه اجازه ميدادند به ملاقاتش بروم. اين بچه توي زندان اعتصاب غذا كرده و خيلي ضعيف شده بود. موقع ملاقات ديدم مچ دستهاي او متورم و خيلي كبود و سياه شدهاند. گفتم: «احمد»، مچ دستهايت چرا اينطور شده؟ خنديد و گفت: مادر، چيزي نيست.
گفتم: نه، راستش را بگو، اينها با تو چه كار كردهاند؟ نميخواست بگويد. آخر سر وقتي قسمش دادم، گفت: اين كبوديها جاي دستبندهايي است كه به دوطرف بالاي تخت شكنجه وصل است. آنها را محكم دور مچ دستهايم ميبستند، بعد با كابل شلاقم ميزدند. براي اينكه طاقت درد شلاق را بياورم و فرياد نزنم، روي تخت خيلي تقلا ميكردم و دستبندها بدجوري به مچ دستهاي من فشار ميآوردند.براي همين، يك خورده مچهايم كبود شده، ولي مادر، شما نگران نباشيد. اينها خيلي زود خوب ميشوند.»
يكي از رزمآوران سپاه مريوان، از تأثيرات ماندگار آثار شكنجة ساواك بر بدن «احمد» ميگويد:
«000در اولين روزهاي آمدنم به سپاه مريوان بود كه همراه برادر «احمد» و چندنفر از بچهها براي استحمام به گرمابة عمومي رفتيم. توي رختكن، همه لباسهايمان را درآورديم؛ به جز برادر «احمد» كه داشت با مسؤول حمام صحبت ميكرد. هرچه اصرار كرديم او هم لباسهايش را درآورد و بيايد، طفره رفت 000ماكه از حمام خارج شديم، ديديم لباسهايش را به سرعت پوشيده و دارد با حوله سرش را خشك ميكند. اصلاً نفهميديم كي وارد شد و كي زد بيرون. اين موضوع براي ما شده بود معما000تا اينكه يك بار بنا شد به حمام برويم، من يكي، پشت در، پا سست كردم. بچهها همه داخل حمام رفتند و بعد از چند لحظه، از لاي در رختكن ديدم «احمد» به سرعت مشغول درآوردن لباسهايش شده000يا امام زمان (عجلالله تعالي فرجك)! هيچ وقت آنچه را كه ديدم فراموش نميكنم. تمام بدنش پر از آثار شكستگي و جراحت و سوختگي بود000تا متوجه حضور من شد، با لحن گلهمندي گفت: برادر000!كار خوبي نكرديد000آنچه ديدي بين خودمان بماند. باشد؟ اشكم را درآورد. قول دادم ديده را ناديده فرض كنم.»
با خاتمه يافتن مراحل بازجويي و شكنجه، چنين به نظر ميرسيد كه شايد دشوارترين مرحلة اسارت «احمد» نيز سپرس شده باشد، لكن گويا مصائب اين كوه درد پاياني نداشت؛ چرا كه به گفتة خواهر بزرگوارش:
«000وضع ايشان خيلي بحراني بود. عوامل ساواك رژيم حساسيت عجيبي نسبت به او نشان ميدادند. مأموان رژيم ميگفتند به خاطر مقاومتي كه از خودش نشان داده، بايد منتظر دريافت خبر اعدامش باشيم و مدتهاست كه «احمد» به قول معروف «زير اعدام» است و از اين جور حرفها.
راستش، ديگر براي خانواده ما شهادت قريب الوقوع و قطعي به نظر ميرسيد.»
«احمد» دوران اقامت دربند عمومي زندان را؛ به رغم وضعيت بلاتكليف و بحراني خود، با روحي نستوه و قلبي مطمئن به الطاف پروردگار و عنايات معصومين (عليهم السلام) سپري كرد.
درپاييز سال 1357، با اوجگيري تظاهرات اعتراضي ملت مسلمان ايران و شكست سياست مشت آهنين رژيم -كه عملاً با كشتار مردم در ميدان ژاله سابق تهران در هفده شهريور 1357 آغاز شده بود- كارگزارن دستگاه طاغوت، به منظور مهار امواج گدازان آتشفشان انقلاب و تضمين بقاي حاكميت نامشروع خاندان پهلوي، دست بهكار اجراي خيمهشببازي جديدي شدند. اين بار، عفريت عاري از مهر، شعبدهاي ديگر آغاز كرد و وعده داد كه در صدد آزادكردن زندانيان سياسي است. حيلهاي كه به زعم اربابان آمريكايي ديكتاتور، ميتوانست ضمن جلب رضايت افكار عمومي مردم، جزيرة ثبات حكومت جيميكارتر در منطقه خليج فارس را از خطر غرقشدن در درياي انقلاب خميني مصونيت بخشد.
خواهر نستوه «احمد» ميگويد:
«000رژيم دچار وحشت عجيبي شده بود. اوايل انقلاب، يكي از شعارهاي مردم، درخواست آزادي زندانيان سياسي بود و طاغوت به خيال اين كه با آزادكردن زندانيها ميتواند دهان مردم را ببندد و بعد از چند وقت، آبها كه از آسياب افتادند، دوباره بگير و ببند را شروع كند، رسماً اعلام كرد كه ميخواهد زندانيان سياسي را آزاد كند.
اتفاقاً اسم «احمد» جزو فهرست اول اسسامي زندانيهايي بود كه قرار شد آنها را آزاد كنند000من هنوز بريدة خبر روزنامههايي كه اسم او را جزو زندانيهاي آزادشده چاپ كرده بودند، دارم.»
«احمد» بعدها در مصاحبهاي در مورد ماجراي آزادي خود از زندان طاغوت، به اختصار گفته است:
«000بعد از چندماه زندان، بالاخره در زمان دولت نظامي ازهاري، آزاد شدم.»
در هفتم آذر سال 1357، «احمد» از زندان رهايي يافت و به آغوش پر مهر ملت بازگشت. روزهاي سراسر رنج و شكنجة زندان، روح حقيقتجوي «احمد» را به خوبي صيقل داد و خصائل كريمهاي همچون صبر و اخلاص را در وجود سرشار از خشم و خروش مقدس او عليه بيداد آريامهري، شكوفا كرد. پولاد وجود «احمد»، در كورة گدازان دوران اسارت مشقتبار قوام يافت و آبديده شد. يكي از ياران ديرينة «احمد»، دربارة خصائل و اخلاق مبارزاتي او روايت ميكند:
«…«احمد» در مورد سوابق مبارزاتي قبل از انقلاب خودش، اصلاً اهل خودنمايي و تفاخر نبود…»
خيلي خوب ميدانستم كه دوران اسارت اين مرد در زندان شاه، از جمله سختترين روزهاي زندگيش بوده. يكبار كه از او دربارة مبارزات سياسي آن دوران و قضاياي زندان رفتنش سؤال كردم، يك نگاه عميقي به ما انداخت و گفت: تو چه كار به گذشتهها داري؟، حال را درياب. ببين حالا دارم چه كار ميكنم.
از اين جواب مختصر و مفيدي كه داد، فهميدم آدمي نيست كه اهل جار زدن خودش به عنوان زندان رفته و سيلي خورده باشد؛ آن هم با سابقهاي آن همه درخشان!»
پس از فرار ذلتبار شاه معدوم، همزمان با گسترش تظاهرات مردمي و فرار روزافزون نظاميان مسلمان از پادگانها، «احمد» در اوايل بهمنماه سال 57 به تهران بازگشت و بلافاصله، نقش رابط و هماهنگ كنندة تظاهرات مردمي در محلات جنوبي شهر تهران را بر عهده گرفت؛ ضمن آنكه با حركتهاي مكتبي محافل دانشجويي و روحانيت مبارز تهران نيز رابطهاي تنگاتنگ برقرار كرده بود. در پي بازگشت پيروزمندانه رهبر كبير انقلاب اسلامي حضرت امام خميني (ره) به تهران، «احمد» نيز به سان ديگر فرزندان معنوي امام (ره)، روند مبارزه با پس ماندههاي طاغوت فراري را شدت بخشيد و در جريان رويارويي مردم با چكمهپوشان حكومت نظامي تهران، بارها تا مرز شهادت پيشرفت.
در جريان درگيريهاي مسلحانة روزهاي سرنوشت ساز 21 و 22 بهمن 1357، هميشه و همهجا ميشد «احمد» را ديد كه بيپروا و خستگيناپذير، معركهگردان مصاف مردم مسلح با نيروهاي روحيه باخته ساواك و گارد مزدور شاهنشاهي است.
