تبليغاتX
حاج احمد متوسليان - بنی صدر ملعون و کردستان

حاج احمد متوسليان

بنی صدر ملعون و کردستان

 

بسم رب

حاج احمد ، بني صدر و كردستان ( قسمت اول

حاج همت، دو ماه قبل از آغاز تهاجم ارتش عراق، طي گفت و گويي با خبرنگار مجلة پيام انقلاب، در تيرماه 1359 گفته بود:
«000كليد حل مشكلات كلي كردستان، در دست آقاي بني‌صدر است. همان‌طور كه پاسداران به آقاي بني‌صدر پيشنهاد كرده‌اند، دولت بايد قاطعانه به پاكسازي ادامه دهد و به محض گرفته شدن نوسود، مرز را كاملاً ببندد. اگر مرز بسته نشود، تا 10 سال ديگر هم مسأله كردستان تمام نخواهد شد!»
در عوض، آقاي بني‌صدر و همپالگي‌هاي ليبرال او، نه تنها به اين هشدار مؤكد ين سردار هوشمند خطة غرب توجهي نشان ندادند، بلكه از پشت به نيروهاي انقلاب در غرب كشور خنجر زدند!
دوازده سال پس از تهاجم ارتش عراق، بني‌صدر فراري، ضمن شركت در جلسة پرسش و پاسخي كه در محل خانه فرهنگ ملت‌ها -‌يكي از صدها شعبه و شاخة به ظاهر فرهنگي آژانس مركزي اطلاعات آمريك C.I.A- در شهر برلين آلمان، در پاييز 1371 برگزار گرديد. با وقاحتي درخور بزرگترين انديشمند دوران! صريحاً اعتراف كرد:
«000درسال 1359، اين من بودم كه به نيروهاي كرد ]![، به كومه‌له و دموكرات پيغام دادم كه اسلحه را زمين نگذارند!»
و اين من بزرگ، در سال 59، علاوه بر مسؤوليت رياست جمهوري، سمت جانشيني فرماندهي كل نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي را نيز برعهده داشت! حاج ابراهيم همت در بخشي از خاطرات خود در مورد ماه‌هاي نخستين تهاجم عراق گفته بود:
«000ما پيش بني‌صدر رفتيم و عنوان كرديم كه از طريق نوسود مي‌توانيم خيلي خوب روي مواضع عراق كار كنيم. عراق، شهرهاي نزديكي به نوسود دارد. فقط مشكل ما كمبود نيرو است. او مي‌گفت: من حتي يك نفر نيرو هم به منطقة شما نمي‌دهم! ما بايد نيروهايمان را در جنوب به كار بگيريم!
هرچه به او اصرار كرديم، كمترين كمكي به ما نكرد!»
بني‌صدر بي‌آبرو، دقيقاً نظير همين كارشكني عوام‌فريبانه و خيانت موجه را نيز موذيانه در جهت به بن‌بست كشاندن طرح عملياتي احمد اعمال كرد. بهتر است رشته كلام را به خود احمد واگذاريم:ژ
«000مابه همه جا متوسل شديم كه آقا! حالا كه عراق از محور كردستان عراق خاطر جمع است، ما از همين منطقه ضربه بزنيم و دشمن را بكشانيم به اين طرف و نگذاريم ارتش عراق در جنوب هر كار مي‌خواهد بكند. اين يك امر طبيعي است كه در مقابل نيروهاي زرهي عراق، ما قواي زرهي نداريم و در مقابل زرهي او در سطح صفر هستيم.
با آن كه بني‌صدر و عوامل او مثلاً معتقد به جنگ كلاسيك بودند، با اين حال موضوعي به اين وضوح و روشني را نمي‌فهميدند و هي شعار مي‌دادند، جنگ تانك با تانك، جنگ كلاسيك و جنگ فلان!000اصلاً اين موضوع در مخيلة بني‌صدر نمي‌گنجيد. حتي من خودم رفتم و مفصل به بني‌صدر قضيه را توضيح دادم و گفتم: آقا! در كردستان بايد به اين شكل به عراق ضربه زد. ايشان گفت: مسأله ما جنوب است و ديگر بحث نكنيد! ماهم صحبتي نكرديم و برگشتيم.»
سپهسالار ليبراليزمكه از فرط تفرعن و خودبزرگ‌بيني امر بر او چنان مشتبه شده بود كه مي‌پنداشت يك تنه واجد نبوغ مغزهاي نظامي بزرگ دنيا از قبيل كلاوز ويتر. بناپارت و 000امثالهم است، جسارت غيرقابل اغماض فرمانده سپاه مريوان را؛ كه پرده از بي‌سوادي نظامي و فقر دانش جنگي وي برداشته بود با مجازات سختي تلافي كرد. بني‌صدر در سمت فرماندهي نيروهاي مسلح، طي دستور كتبي شداد و غلاظي فرمان داد كه اعزام نيرو به جبهه‌هاي كردستان، به خصوص مناطقي همچون مريوان اكيداً جلوگيري شود در پي صدور اين فرمان خائنانه، «احمد» مجبور شد براي مقابله با مشكل كمبود نيرو و حفظ عناصر موجود در جبهة مريوان، به شيوه‌هايي متفاوت -‌از سختگيري در اعطاي مرخصي استحقاقي به نيروها گرفته تا برخوردهاي اقناعي برادرانه- ‌متوسل شود. براي تبيين بهتر مطلب بيراه نديديم كه دو خاطره از دو تن از نيروهاي سپاه مريوان را در اينجا نقل كنيم:
«000براي درخواست مرخصي رفتم سراغ برادر «احمد»، تا اسم مرخصي را آوردم، گفت: حالا چه وقت مرخصي رفتن است؟ گفتم: مي‌خواهم بروم ازدواج كنم، بعد برمي‌گردم. ايشان وقتي ديد پاي امر خير در ميان است، كوتاه آمد و گفت: خب، ان‌شاءالله مبارك باشد، حالا چند روز مرخصي لازم داري؟ بعد از يك تخمين سرانگشتي گفتم: 20 روز، آقا، خيلي قاطع گفت: نه! پنج روز! پنج روز كافي است.
گفتم: برادر احمد! مي‌خواهم ازدواج كنم. شوخي نيست. فقط پنج روز طول مي‌كشد از مريوان بروم كرمان و برگردم. گفت: برادر جان! اين ديگر مشكل توست. من با اين حرف‌ها كاري ندارم. همان كه گفتم! پنج روز مرخصي به تو مي‌دهم، والسلام. القصه، ناچار همين پنج‌روز مرخصي را گرفتيم و رفتيم دنبال امر خير!»
و اما خاطرة دوم كه نمونه‌اي است درخشان از رفتار پدرانه و منطقي احمد نسبت به رزم‌آوران تحت امر، خصوصاً بسيجيان كم سن و سال:
«000مدت‌ مأموريت ما در مريوان رو به اتمام بود و كم كم داشتيم آمادة مراجعت به تهران مي‌شديم. از آن طرف، برادر ناهيدي و مسؤولان واحد ادوات رفتند به برادر احمد گفتند: اين چند نفري كه توي واحد ادوات كار كرده‌اند و آموزش خمپاره‌انداز ديده‌اند، مي‌خواهند تسويه كنند و بروند تهران، شما يك صحبتي با اينها بكنيد، بلكه نروند و كار واحد ادوات سپاه مريوان لنگ نشود.
000پاي قبضة خمپاره‌انداز روسي بوديم كه ديديم ماشين برادر احمد آمده رد بشود. ماهم داشتيم جعبه‌هاي مهمات را باز مي‌كرديم. ايشان از ماشين پياده شد، آمد با ما احوال‌پرسي كرد. بعد روكرد به من و گفت: برادر000! شنيده‌ام مي‌خواهي بروي؟ گفتم: بله. گفت: تو خجالت نمي‌كشي؟ گفتم: چطور برادر احمد؟ خب، مأموريت ما تمام شده. ما بسيجي سه ماهه آمده بوديم. حالا هم بايد برگرديم سر زندگي‌مان.
احمد دست انداخت، شانة مرا گرفت و فشار داد و گفت: برادر000! تو ظرف اين مدت لااقل هزار گلولة خمپاره زدي. هر گلوله، دانه‌اي اين‌قدر تومان قيمت دارد. روي هم حساب كنيم، تو از بيت‌المال اين‌قدر خرج كرده‌اي. از اين هزار تا گلوله، نهصد تاي آنها را به هدف نزدي. اين قدر چپ و راست هدف زدي، تا فوت و فن كار را ياد گرفتي. حالا، تا يكي بيايد و بشود مثل تو، بايد هزار گلولة خمپاره را حيف كند. روي اين اصل، براي حفظ بيت‌المال هم كه شده، برادر جان! تو بايد در جبهه بماني!
اصلاً از فرمانده دلاوري مثل برادر احمد توقع يك چنين برخورد برادرانه و گرمي را نداشتيم، پاك خاطرخواه مرام ايشان شديم. گفتم: برادر احمد، شما اجازة ما را از آموزش و پرورش ساوه بگيريد، ما در خدمت‌تان هستيم. او هم به شهيد دستواره دستور داد از پرسنلي سپاه مريوان نامه زدند و 000 خلاصه، عشق به معرفت و بزرگواري برادر ارجمند ما را در منطقه پاگير كرد.»
به هرجهت معضل ممانعت بني‌صدر از اعزام نيرو به كردستان، تنها مشكل احمد نبود. اوايل دي‌ماه سال 59 خبر رسيد كه به دستور رييس جمهور و فرمانده كل قوا، سپاه مورد تحريم تسليحاتي ايشان قرار گرفته است! به گفتة يكي از سرداران سپاه اسلام:
«000بچه‌هاي سپاه در جبهه، با هماهنگي ارتش مقداري سلاح و مهمات تحويل گرفتند. تا اين كه بني‌صدر خائن متوجه اين قضيه شد و او كه نمي‌توانست وحدت سپاهي و ارتشي را تحمل كند، بعد از گذشت سه ماه از شروع جنگ تحميلي، با ابلاغ دستوري كه من شخصاً آن را ديدم، به ارتش فرمان داد؛ حتي يك فشنگ هم به سپاه تحويل داده نشود!
به اين ترتيب، ما از همان اندك تجهيزاتي هم كه برادران ارتش به ما مي‌دادند، محروم شديم.»
در آن برهة آكنده از تنهايي‌ها و تلخكامي‌ها، تنها سنگ صبور احمد و ديگر سرداران سپاه غرب، فرماندة دريادل سپاه منطقة 7 كرمانشاه، معلم كبير جهاد و ايثار حاج محمد بروجردي بود. مكاتبات احمد، به عنوان زبده‌ترين فرمانده جبهه‌هاي كردستان با فرمانده مافوق خود سردار كبير محمد بروجردي در اين مقطع، سرشار از جملاتي آتشين در اعتراض به خيانت‌ها و كارشكني‌هاي معتمدانة ليبراليزم منحط و گل سرسبد اين پهلوان پنبه‌ها بني‌صدر بي‌آبرو است. به عنوان نمونه، ذيلاً بخشي از يك نامة احمد را خطاب به سردار بروجردي آورده‌ايم:
«000توصيه‌هاي شما را به گوش دل شنيديم000اما والله، دلم از مظلوميت سپاه و اين همه حق‌كشي خون است. تا كي ما بايد دندان روي جگر بگذاريم؟000رييس جمهور است؟ فرماندة كل قواست؟ روزي نيست كه عليه سپاه جوسازي نكند. آقاي ناپلئون شانزه ليزه ]بني‌صدر[، سپاه مريوان را تحريم تسليحاتي كرده000 با كار چرخان‌هاي خودش رفته، نشسته زير تركش كولرهاي گازي سنگر ويلايي همايوني، در وحدتي دزفول، لاف مقاومت مي‌زند. بارها، در پاكسازي مواضع ضدانقلاب، از توي مقرهاي اينها، پوستر فرمانده كل قوا و رييس جمهور محترم را پيدا كرده‌ايم000به جاي فرستاندن نيرو به غرب، هر روز با سخنراني و مقاله‌هاي كذب، ميان نيروهاي مؤمن سپاه و ارتش تفرقه درست مي‌كند000 حرفي بزني، آقايان پاي ولايت را وسط مي‌كشند، مي‌گويند تضعيف فرمانده كل قوا، تضعيف امام است000 من مي‌گويم فرماندهي كه عدالت ندارد، ولايت هم ندارد000
مريد شما، احمد»
يكي از مسؤولان ستاد منطقة 7 سپاه كشوري، در مورد مكاتبات احمد با سردار محمد بروجردي مي‌گويد:
«000پيام‌هاي برادر احمد، بس از تند و تيز بود، از توي پاكت درنيامده، دست و بال آدم را مي‌سوزاند! گمان نكنم در طول تاريخ 8 سال جنگ كسي بتواند مكتوباتي لنگة نامه‌هاي برادر احمد به ستاد منطقه 7 پيدا كند. عكس‌العمل آقاي بروجردي در برابر نامه‌هاي تند احمد خيلي جالب بود. ايشان علاقة عجيبي به برادر احمد داشت000براي همين هم اصلاً از تندي لحن نامه‌هاي او نمي‌رنجيد. بعضي اوقات مي‌ديدم كه حين مطالعة نامه‌هاي احمد، لبخند شيريني روي لب‌هاي حاج محمد بروجردي نقش مي‌بست. دست آخر هم به ما دستور مي‌داد تند‌هاي پيام احمد را بگيريم و تمامي كمبودها و مشكلات او را به تهران و مراكز مافوق منعكس كنيم.»
البته همين نامه‌هاي سانسور شده نيز كه بنا بر مصلحت انديشي دلسوزانه سردار بروجردي، تندي‌هاي آنها گرفته شده بود، باز چنان آتشناك بود كه خرمن تفرعن پوشالي بزرگترين انديشة قرن و كباده‌كشان منافق و ليبرال او را به آتش كشد. پادوهاي موجه بني‌صدر و اذناب مركزنشين وي نيز كژدم صفت، به اقتضاي طبيعت فاسقانة خويش عمل كردند. ماشين جعل و تهمت و شايعه‌سازي جبهة متحد ضدانقلاب به كار افتاد و اين بار، آماج تيرهاي زهرآگين عقده‌گشايي ليبراليزم منحط، كسي نبود مگر اسد اُحد كردستان، احمد متوسليان.
سحرة فرعون «من سالار» براي مشوه ساختن سيماي درخشان اين سرباز مخلص ولايت، ريسمان شايعات فريبندة خويش را به سيماب مكري مهلك آغشتند؛ غافل از آن‌كه «ومكروا و مكرالله و الله خيرالماكرين»!
«000از جمله شايعاتي كه ليبرال‌ها عليه او سر زبان‌ها انداختند، اين بود كه شايع كردند فرمانده سپاه مريوان، منافق است! البته وقتي اين شايعه به گوش احمد رسيد، با يك حلم و صبر عجيبي با اين قضيه برخورد كرد. با آن‌كه از درون مي‌سوخت، هيچ به روي خودش نياورد و فقط مي‌خنديد!
كار به حدي بالا گرفت كه يك روز خبر رسيد از دفتر حضرت امام (ره) او را خواسته‌اند. احمد كه سخت نگران وضعيت حساس جبهة مريوان در آن روزهاي دشوار جنگ‌هاي كردستان بود. در هر صورت بلند شد آمد تهران، رفت و خودش را به دفتر حضرت امام (ره) معرفي كرد000بعد از مراجعت به مريوان، آن‌قدر خوشحال بود كه وجد و خوشحالي او حد و مرزي نداشت. سرانجام در برابر اصرار شديد بچه‌ها حاضر شد آنچه را ديده بود، برايمان تعريف كند. مي‌گفت: رفتم ببينم چه كارم دارند. ديدم قرار شده برويم دست‌بوسي حضرت امام. توي دفتر، به من گفتند: شما احمد متوسليان هستيد؟ گفتم: بله، منم. گفتند: الان كه خدمت حضرت امام مي‌روي، مثل حالا كه توي چشم‌هاي ما نگاه مي‌كني، آنجا به چشم‌هاي امام نگاه نكن! فقط جواب سؤالات آقا را بده، هيچ مسأله‌اي هم نيست. نگران نباش.
بعد ما را بردند خدمت امام. ديگر نفهميدم چه شد000بغض گلويم را گرفته بود. خدايا! مگر مي‌شد باور كرد؟! مرا به خدمت امام آورده‌اند!000بعد ديدم امام فرمود: احمد! شما را مي‌گويند منافق هستي؟! گفتم: بله، همين حرف‌ها را مي‌زنند!000ديگر نتوانستم چيزي بگويم. بعد، امام فرمود: برگرد، همان جا كه بودي، محكم بايست!000 وقتي احمد به اينجاي حكايت رسيد، با ذوق و شوق گفت: حالا ديگر غمي ندارم، تأييد از حضرت امام گرفتم!»  

*****

حاج احمد ، بني صدر و كردستان ( قسمت دوم


اسد صف‌شكن سپاه انقلاب در پي مراجعت از محضر مسيحايي پير جماران با روحيه‌اي صد چندان نيرومندتر از گذشته؛ دلگرم به الطاف خفية الهي و مؤيد به تأييدات نايب برحق قطب عالم امكان، ديگر بار جوشن بي پشت جهاد بر تن راست كرد و به كار پيكار بي‌امان خويش با روبهان زشت‌خوي ضدانقلاب استمرار بخشيد.
در پي حلول سال نو شمسي -‌1360- و پخش پيام نوروزي حضرت امام (ره) كه اين سال را سال اجرا و حاكميت قانون لقب داده بود، احمد به سرعت سلسله عمليات آزادسازي ارتفاعات استراتژيك نوار مرزي غرب مريوان، از شمال به جنوب را آغاز كرد. اهم دستاوردهاي احمد در اين رشته نبردها، به قرار ذيل مي‌باشد:
1- ‌آزادسازي قله سوق‌الجيشي تته در چهارم فروردين 1360 .
2- ‌بازپس‌گيري پاسگاه مرزي ژالانه -‌پاسگاه شهدا- ‌در نوزدهم فروردين 1360 .
3- ‌تصرف دكل مرزي كمانجير مشرف بر خاك عراق در ششم ارديبهشت 1360 .
4- ‌تسخير ارتفاع 2890 متري اورامان تخت و دفع حملات ارتش عراق براي اشغال اين مرتفع‌ترين قلة مرزي در بيست و يكم ارديبهشت 1360.
5- ‌تصرف منطقة مرزي ملخ‌خور و تسخير قلة بلند دالاني، مشرف بر شهرهاي خرمال، بياره، طويله، سيدصادق، شانه دري عراق و زير ديد و تير قرار گرفتن پادگان‌ها و مراكز امنيتي رژيم متجاوز بعث در اين مناطق و انهدام كليه پاسگاه‌هاي مرزي دشمن؛ در ششم خرداد 1360 .
6- ‌درهم كوبيدن تهاجم گسترده 2 تيپ تازه نفس ارتش عراق در هشتم خرداد 1360. نيروهاي اين دو تيپ عراقي كه پس از تجاوز به ارتفاعات مرزي قوچ سلطان در شمال غربي جبهة مريوان و نفوذ به عمق هشت كيلومتري خاك ايران درصدد بازپس گيري ارتفاعات آزاد شده؛ خصوصاً قله دالاني برآمده بودند، در برابر تدابير دفاعي هوشمندانه احمد و رشادت‌هاي رزمندگان سپاه مريوان، زمينگير شده و كاري از پيش نبردند.
در جريان برگزاري دومين سمينار سراسري فرماندهان سپاه سراسر كشور در پادگان غدير اصفهان، احمد طي سخنان مبسوطي، ضمن تشريح گوشه‌هايي از مصائب ناگوار مبتلابه جنگاوران انقلاب در جبهه‌هاي غرب غريب دردمندانه گفته بود:
«000تمام صحبت‌هاي من، نتيجة دوسال و سه ماه حضور در مناطق غرب كشور، از فرداي شروع ماجراهاي كردستان است000 به خدا سوگند كه ما در غرب، خودمان را به آب و آتش زديم تا بتوانيم به مرز برسيم. ما در غرب، در دو جبهه مي‌جنگيم. يكي جبهة داخلي كه گروهك‌هاي ضدانقلابند و جبهة دوم هم قواي صدامي هستند.
وقتي صحبت از جنگيدن در غرب مي‌شود، صحبت از جنگيدن در عمق دره‌هايي است كه بر سطح آنها برفي به ارتفاع 9 متر نشسته؛ صحبت از جنگيدن بر فراز قله‌هايي به ارتفاع سه تا چهار هزار متر است؛ جايي كه انسان يخ مي‌بندد و امكان تحمل حتي 10 دقيقه نگهباني هم سخت است؛ اما به شكرانة خدا، با وجود تمام سختي‌ها، برادران ما تا به امروز مقاومت كرده‌اند. بعد از پيام اخير حضرت امام عوامل گروهك‌ها در دسته‌هاي 20 الي 30 نفري به سپاه تسليم شدند و تفنگ‌هايشان را تحويل دادند؛ كه ما با استفاده از همين تسليحات توانستيم برادراني را كه مايل بودند در اين جبهه بجنگند، تجهيز كنيم. دربارة حماسة مقاومت مظلومانة اين عزيزان در غرب، خوب است همين‌جا به عنوان نمونه عرض كنم كه در جريان تصرف قلة مرتفع تته در شب چهارم عيد ]سال 1360[، درست در زماني كه دشمن فكرش را هم نمي‌كرد در منطقه‌اي كوهستاني و سردسير كه قطر برف روي زمين گاه تا 11 متر هم مي‌رسيد، نيرويي بتواند ارتفاعات را بگيرد و در آن قلة يخ‌زده دوام بياورد، ما وارد عمل شديم. برادران ما با توكل به خدا حمله كردند و قله تته آزاد شد با توجه به اين كه هواي منطقه مه‌آلود بود و هلي‌كوپتر قادر نبود به بالاي قله برود، برادران ما روي قله فاقد كمترين امكانات بودند. نه چادري داشتند و نه حتي كيسه خواب؛ حتي غذايي هم به آنها نمي‌رسيد. با اين وجود روي آن قله در محاصرة نيروهاي مشترك عراق و ضدانقلاب تا پاي جان مقاومت كردند و به يمن همين مقاومت مظلومانه، قله تثبيت شد. در اين حمله ما 15 شهيد داديم. از اين پانزده نفر، فقط 4 نفر با اصابت گلوله دشمن به شهادت رسيدند. 11 نفر ديگر بر اثر شدت سرما لغزندگي سطح يخ زدة قله تته، از بالاي ارتفاع سقوط كردند و بر اثر اصابت به صخره‌هاي ته دره‌ها، پيكرهاي پاك آنان پاره پاره شد. مقاومت برادران ما در غرب تا به امروز از اين قرار بوده است.
درحال حاضر، مريوان تنها جبهه‌اي است كه رزمندگان آن در داخل خاك دشمن مي‌جنگند و وقتي كه آتش توپخانه‌هاي ما به پايگاه‌هاي ارتش عراق اصابت مي‌كند، ما شاهد شادي و هلهلة مردم كردستان عراق هستيم.»
سرانجام زمستان سرد مصائب فرزندان رو سپيد انقلاب سپري شد و به لطف خداي خميني، با آمدن بهار سال 1360، خسران و روسياهي براي ليبرال‌هاي شياد و سردمدار متفرعن آنان بني‌صدر بي‌آبرو باقي ماند. در پي حذف باند خائن بني‌صدر از مناصب كليدي دستگاه اجرايي نظام جمهوري اسلامي و فرماندهي نيروهاي مسلح انقلاب و آغاز حاكميت يكپارچة حزب‌الله، خوني تازه در شريان‌هاي ملت و مدافعان ميهن اسلامي در جبهه‌ها به گردش درآمد. از آنجا كه بني‌صدر در جهت تحكيم موقعيت خود، به كرات در كنفرانس‌هاي خبري، سخنراني‌ها و مقالاتش عوام‌فريبانه لاف مي‌زند كه در صورت بركناري من از فرماندهي جنگ، انسجام نيروهاي مسلح بر باد مي‌رود، شيرازة جبهه‌ها از هم گسيخته مي‌شود، لشگرهاي عراق به سهولت آبادان را اشغال مي‌كنند و ... الخ، لازم بود كه رزمندگان اسلام با حركتي توفنده در جبهه‌ها، پوشالي بودن چنين دعاوي مضحكي را به دوستان دلسوز و دشمنان كينه‌توز انقلاب اسلامي اثبات نمايند.
همين ضرورت باعث شد كه در قدم اول، سربازان رشيد ارتشي و سپاهي مقام ولايت، عمليات «خميني روح‌خدا فرماندة كل قوا» را در جبهة جنوب، با موفقيت اجرا كنند. نبردي پيروزمند كه صرف نامگذاري آن به نام نامي حضرت روح‌الله (ره)، در حكم مشت كوبنده‌اي بر دهان پليد ياوه‌گوياني از قماش بني‌صدر و ديگر سران جبهة متحد ضدانقلاب محسوب مي‌شد. در پي خاتمة ظفرمندانه اين نبرد در جبهة دارخوين، نوبت تحركي قاطع در جبهه‌هاي غرب كشور از سوي دلاوران سپاه و ارتش فرا رسيده بود. به فاصلة 7 روز از فاجعة انفجار بمب در دفتر مركزي حزب جمهوري اسلامي و شهادت 72 تن از ياران مخلص و با وفاي امام و امت، در شامگاه يازدهم تيرماه سال 1360، احمد به اتفاق افسر رشيد ارتش اسلام و فرمانده دلاور گردان 112، سرگرد عبادت، دست به كار آغاز عملياتي برق‌آسا در جبهة شمال غربي مريوان گرديد. هدف اين تهاجم، آزادسازي ارتفاعات استراتژيك قوچ سلطان بود. در تشريح مشخصات اين هدف سوق‌الجيشي بايد گفت كه بلندترين قلة آن، كله قندي موسوم به دو لبة توتمان است و قلة مزبور بر روي كل نوار مرزي مريوان-‌پنجوين اشراف دارد. از آنجا كه ارتفاعات قوچ‌سلطان نقطة الحاق خاك عراق به ايران است، در آن زمان، از حيث اشراف ديد و تسلط بر منطقه براي هر دو طرف جنگ اهميت فوق‌العادي داشت.
يكي از رزمندگان سپاه مريوان از وضعيت ارتفاعات قوچ سلطان در آن آغازين روزهاي تابستان 1360 مي‌گويد:
«000اين ارتفاعات، در اشغال ارتش عراق بود. عراقي‌ها آنجا پايگاه مهمي احداث كرده بودند و با اشرافي كه از قوچ سلطان به كل منطقه داشتند، همه جا را به خوبي زير ديد گرفته بودند000 تمام مراحل برنامه‌ريزي شناسايي‌ها، طراحي عمليات و بعد هم فرماندهي اين حمله را برادر احمد شخصاً به عهده داشت.»
احمد خود از چند و چون حماسة فتح ارتفاعات قوچ سلطان، اين گونه روايت مي‌كند:
«000قبل ا اين حمله، يك بار در مهرماه سال 59 ما حمله‌اي به قوچ‌سلطان داشتيم. در آن حمله متأسفانه آن‌طور كه بايد، موفق نشديم و در نهايت طي يك درگيري نزديك با دشمن، پنج شهيد از ما و پنجاه كشته از عراقي‌ها برجاي ماند. در آن حمله، فرماندهي نيروهاي ارتش به عهدة شهيد سرگرد عبادت بود. آن موقع ايشان فرمانده گردان 112 ارتش بودند. البته عراق هم توسط رادارهاي قوي خودش هر سلاح سنگيني را كه از طرف ما شليك مي‌شد رديابي مي‌كرد و بلافاصله آن را با توپخانة بدون ديده‌بان مجهز خود مي‌زد. كاليبر 50 ما را زد، تفنگ 57 ما را با خدمة آن زد. خلاصه ما نتوانستيم قلة دولبه توتمان را تصرف كنيم.
حدود 9 ماه از اين درگيري گذشت و ما آمديم براي حمله مجدد به قوچ‌سلطان يك طرح كلي آماده كرديم. در جريان شناسايي مجدد منطقه، ديديم ارتش عراق نيروهاي خود را در چهار منطقه مرانه، بياره، بي‌بي‌خزينه و قوچ سلطان برود و برادران سپاه هم كه جمعي گردان چهارم سپاه تهران بودند ضمن عبور از قلب مواضع دشمن، از پشت سر از راه تداركاتي عراق جلو بيايند. در تاريخ 11 تير ]1360[، يك شب قبل از حمله، ما جلسه هماهنگي مشترك سپاه و ارتش را برگزار كرديم. در آنجا من گفتم: بايد موشك تاو هم بيايد كه اگر زرهي عراق وارد عمل شد، موشك تاو آنها را بزند. سرگرد عبادت مي‌گفت: موشك تاو نمي‌خواهد. من گفتم: نه! آوردن تاو لازم است به هر حال قدري بين ما جر و بحث پيش آمد. من گفتم: جناب سرگرد! دفعة قبل نيروهاي شما آنچنان كه بايد عمل نكردند و در نتجه عمليات 9 ماه به تأخير افتاد. در نتيجه، ايشان با كمال شجاعت و شهامت گفت: اين بار من اولين نفري هستم كه داخل سنگرهاي عراق مي‌رود تا ديگر كسي برايم كركري نخواند! سرانجام، ساعت 8 شب جلسة ما خاتمه يافت. فقط يك ساعت به آغاز حمله مانده بود؛ حالا ديگر وقت آن است كه بايد با هم وداع كنيم. ممكن است فردا من نباشم و يا شما نباشيد. خلاصه با هم ديده بوسي كرديم و سرگرد عبادت با نيروهايش از ارتفاعات بالا رفت. اولين نفري كه دليرانه به طرف سنگر آتشبار عراق هجوم برد، سرگرد عبادت بود كه تيربارچي دشمن او را به رگبار بست و وقتي كه بالاي سرش رسيديم، ديديم سه گلوله خورده و به شدت مجروح شده. ما پيكر مجروح اين افسر قهران را به سرعت به عقب فرستاديم. اما متأسفانه جراحات شديد او باعث شد كه در اواسط جادة كرمانشاه، داخل آمبولانس به شهادت برسد000 بچه‌هاي سپاه كه از پشت به مواضع دشمن رخنه كرده بودند حوالي ساعت 4 صبح به پاي سنگرهاي عراق رسيدند.

*****

حاج احمد ، بني صدر و كردستان ( قسمت سوم


قرار بود مرحلة اصلي عمليات با تهاجم هلي‌كوپترهاي كبراي هوانيروز به مواضع دشمن شروع شود. به محض روشن‌شدن هوا، هلي‌كوپترها آمدند و همين‌جا لازم است ذكري از شجاعت بي‌نظير خلبانان قهرمان هوانيروز داشته باشم. خلبانان ما تا فاصلة 20 متري سنگرهاي عراقي جلو مي‌آمدند و راكت‌هاي خود را به داخل اين سنگرها شليك مي‌كردند و بعد هم داخل سنگرهاي دشمن را با تيربارهاي خودشان زير آتش مي‌گرفتند. وقتي كه كار هلي‌كوپترها تمام شد، بلافاصله ما به نيروها آرايش حمله داديم، الله اكبر گفتيم و تهاجم نهايي آغاز شد.
صداي الله اكبر در همه جاي ارتفاعات قوچ‌سلطان پيچيده بود. به محض شروع حمله 82 عراقي اسير شدند و كمي بعد، شمار اسرا به 170 نفر رسيد. ناگفته نماند كه تعداد زيادي از افسران دشمن هم به اسارت درآمدند. من از يكي از اين افسران پرسيدم: چطور شد كه شما شكست خورديد؟ او گفت: آن نعرة الله اكبري كه شما مي‌كشيديد، ما گفتيم كه حداقل با س گردان به ما حمله كرده‌ايد و آن حالت دويدن تهاجمي شما را كه ديديم، گفتيم لابد اين يك نيروي انبوهي است كه دارد از ارتفاع بالا مي‌آيد. به همين خاطر تسليم شديم؛ والا اگر مي‌دانستيم كه شما ازحيث نفرات اين‌قدرمعدود هستيد، هرگز تن به چنين ننگي نمي‌داديم و تسليم نمي‌شديم!»
احمد در اين يورش نيز به سان نبرد دزلي، از اصل غافلگيري دشمن نهايت استفاده را به عمل آورد. به گفتة يكي از سرداران سپاه اسلام كه در عمليات قوچ‌سلطان توفيق حضور داشته است:
«000در اين حمله، احمد يك مانور تميزي انجام داد. خيلي سريع با استفاده از بچه‌هاي گردان چهارم سپاه، عراقي‌ها را دور زد و از پشت سر آنها سر درآورد و غافلگيرشان كرد. كل نيروهاي احمد در اين حمله، كمتر از 200 نفر بودند؛ در حالي كه عراق در تپه‌هاي اطراف ارتفاعات يك گردان مجهز و روي قلة دو لبة توتمان هم نيرويي به استعداد يك گروهان به علاوه مستقر كرده بود؛ با سنگرهايي محكم و ميادين مين. عراق يك سري سنگرهاي اصلي در زير خط الرأس ارتفاعات و يك سري سنگرهاي فرعي هم در نقاط جنگلي شمال شرق قوچ‌سلطان احداث كرده بود. پايين اين سنگرها هم دو روستا قرار داشت كه در اشغال ضد انقلاب بود. خلاصه، احمد با يك حملة غافلگير كننده خيلي تميز ارتفاعات و همة اين مناطق را آزاد كرد.»
از ديگر جلوه‌هاي درخشان اين نبرد نابرابر، مي‌توان به نفوذ رزم‌آوران تحت امر احمد به شهر پنجوين عراق اشاره كرد. در گذر 10 ماه از آغاز تهاجم ماشين جنگي رژيم بعث و اشغال مناطق وسيعي از خاك ميهن اسلامي توسط متجاوزان عراقي، براي نخستين بار، در جريان نبرد قوچ‌سلطن نيروهاي ايراني توانستند ضمن آزادسازي نوار مرزي، با جهشي‌ برق‌آسا خود را به عمق مواضع دشمن اشغالگر در شهر پنجوين برسانند. احمد با اشاره به اين توفيق شگرف مي‌گويد:
«000اين عمليات براي ما پيروزي بزرگي محسوب مي‌شد؛ جرا كه توانستيم ضمن تعقيب نيروهاي عراقي و پيشروي در خاك دشمن شهر پنجوين را هم به تصرف خود درآوريم.
نيروهاي عراقي به طرز مفتضحانه‌اي داشتند در مي‌رفتند و ما مي‌ديديم كه اينها تمام كوله‌بارشان را بسته‌اند و دارند برق‌آسا فرار مي‌كنند. با ورود برادران به شهر پنجوين، ما اصرار مي‌كرديم كه شما را به خدا به ما نيرو بدهيد. چهار صد، پانصدنفر نيرو بيشتر نمي‌خواهيم تا تصرف اين شهر را -‌به عنوان اولين شهر عراقي كه به دست ايران مي‌افتد- ‌قطعيت ببخشيم و تثبيت كنيم. منتهي خب، چون نيرو به اندازة كافي در منطقه نبود، ديگر نتوانستيم جلوتر برويم000به هر حال با اين حمله ديگر براي عراق مسأله تثبيت نيروهاي ما روي ارتفاعات قوچ‌سلطان كاملاً محرز شد.»
آري، از جمله بركات حاكميت حزب‌الله بر مقدرات كشور، همين گشايش شگرفي بود كه در كار فرو بستة جنگ به وجود آمد.
عمليات دارخوين و از پس آن، تسخير ارتفاعات قوچ‌سلطان، نخستين نشانه‌هاي اين گشايش پربركت و الهي بودند. اينك، نوبت برداشتن گام‌هايي بلندتر بود. كمتر از سه ماه پس از خاتمة حماسة قوچ‌سلطان، اولين پيروزي عظيم قواي مسلح انقلاب در جبهه‌هاي جنوب، با همدلي و رزم متحد دلاوران ارتش، سپاه و بسيج مردمي به دست آمد: مهر 1360، حماسة شكست حصر آبادان، در نبرد ثامن‌الائمه (ع).
پس آن‌گاه، نوبت حماسه‌اي ديگر بود؛ فتح بستان و قطع ارتباط جبهه‌هاي جنوبي و شمالي دشمن در عمق اشغالي خاك ايران اسلامي، در نبرد طريق‌القدس، آذر 1360.
هم در اين سال بود كه ما در انقلاب‌هاي توحيدي قرن پانزدهم هجري، شماري از رشيدترين فرزندان مدافع كيان خود را به پاس سه سال نبرد مظلومانه، با پاداشي از جنس نور سرافراز كرد؛ سفر به اقليم قبلة خدا باوران، مولد، موطن و مدفن عصاره خلقت و سرور كائنات، حبيب حضرت اله، محمد رسول الله (صلي‌الله عليه وآله وسلم)، اينك ميزبان فرزندان معنوي حضرت روح‌الله، ابراهيم همت و احمد متوسليان شده بود. ره‌آورد احمد و ابراهيم از اين سفر روحاني، تحفه‌اي تبرك يافته به نام نامي حضرت خاتم‌الانبياء (صلي الله عليه و آله وسلم) بود. سوغاتي سبز، به سبزي نهال نورس انقلاب اسلامي؛ سپيد، به سپيدي سيماي دريادلان صف شكن جبهه‌ها؛ و سرح، به سرخي گلبرگ‌هاي پرپر گشتة ارغوان‌هاي گلستان آتش دفاع مقدس. مولود مقدسي كه با ولادت بهار آفرين خود در يك شامگاه سرد زمستاني سال 1360، به پاس نبردي كه توسط احمد و ابراهيم مشتركاً در جبهة غرب صورت گرفت و تقارن آن با 27 رجب‌المرجب، عيد مبعث خواجة لولاك (صلي‌الله عليه و آله وسلم)، تيپ 27 محمد رسول الله (صلي‌الله عليه و آله وسلم) ناميده شد.
عجالتاً بهتر آن است كه به روزهاي آتشناك آذر سال 1360 باز گرديم؛ به نبرد طريق‌القدس.
احمد متوسليان، ابراهيم همت و ديگر زائران سلحشور بيت‌الله‌الحرام، در بازگشت از سفر حج، با تواني صد چندان، بار ديگر قدم به عرصة مردآزماي جبهه‌هاي نبرد نهادند. حاج احمد و حاج همت در تثبيت پيروزي شكوهمند طريق‌القدس، نقشي حياتي ايفا كردند.
براي حفظ و تثبيت پيروزي بستان كه حضرت امام (ره) آن را فتح الفتوح لقب دادند، به همت سردار كبير حاج محمد بروجردي فرمانده سپاه منطقه 7 كشوري؛ شامل استان‌هاي همدان، ايلام، كردستان و كرمانشاه، دو رشته عمليات در جبهه‌هاي غرب به اجرا درآمد. اولي موسوم به مطلع الفجر و ديگري به نام محمدرسول‌الله (صلي‌الله عليه وآله وسلم). درآن برهه براي سپاهيان اسلام، تك اصلي، تك بستان بود كه از هشتم آذر آغاز شد و تا بيست و دوم همين ماه، به مدت چهارده شبانه روز نبرد بي‌وقفه ادامه داشت.
دو عمليات مطلع الفجر در 20 آذر 1360 و محمدرسول‌الله (صلي‌الله عليه و اله وسلم) در 12 دي‌ماه همين سال در جبهة غرب، از آن لحاظ اهميت حياتي داشتند كه نقش تك پشتيباني را براي تثبيت فتح‌الفتوح بستان، سردرگرم ساختن فرماندهان دشمن و به هم ريختن آرايش جنگي ارتش عراق در جبهة طريق‌القدس ايفا كردند. يكي از سرداران سپاه اسلام كه در آن زمان فرماندهي جبهة گيلان غرب-‌سرپل ذهاب را در عمليات مطلع‌الفجر بر عهده داشت، مي‌گويد:
«000در اثناي انجام اين سه حمله، ارتش عراق، سه سپاه در اختيار داشت. سپاه سوم در جنوب، سپاه دوم در جلوي بغداد و سپاه اول جلوي سليمانيه در غرب.
اگر ما تدبير مناسبي براي پشتيباني از حملة اصلي -‌طريق‌القدس- ‌به كار نمي‌بستيم، بعيد نبود با حمله نيروهاي ما به بستان، عراقي‌ها قواي احتياط سپاه اول و دوم خودشان را از سليمانيه و بغداد، راهي بستان مي‌كردند و در اين صورت كار نيروهاي عمل كنندة ما در جبهة طريق‌القدس سخت مي‌شد.
به همين دليل، ما دو عمليات پشتيباني مطلع‌الفجر و محمد‌رسول‌الله (صلي‌الله عليه وآله وسلم) را در غرب كشور انجام داديم. با توجه به حساسيت زماني و دشواري شرايط نبرد در محور گيلان غرب-‌سرپل ذهاب، آقاي بروجردي شخصاً در منطقة عملياتي مطلع‌الفجر حاضر شد000 از طرف ديگر، حاج احمد به عنوان فرمانده محور عملياتي محمدرسول‌الله (صلي‌الله عليه وآله وسلم) ]مريوان-‌پاوه[، با مشكل كمبود مهمات و تجهيزات مواجه بود. نيروهايش هم از حيث آموزش مشكل داشتند. نيروهايي كه در اختيار حاج احمد قرار گرفت، براي جنگ در شرايط ويژه جبهه‌هاي غرب، آموزش كافي نديده بودند. حاج احمد با استفاده از نيروهاي كادر جواني كه طي جنگ‌هاي كوهستاني محدود توانسته بود تربيت كند -‌بچه‌هايي مثل حسين قچه‌اي، رضا چراغي، علي‌اصغر رنجبران، عباس كريمي، علي‌رضا ناهيدي و 000 امثالهم - ‌تن به اجراي عمليات سنگين و دشوار محمدرسول‌الله (صلي‌الله عليه وآله وسلم) داد. چرا؟ به اين خاطر كه قواي احتياط تازه نفس سپاه يكم ارتش عراق در سليمانيه، مجال رفتن به جنوب را پيدا نكنند و پيروزي بستان به خطر نيفتد. حاج احمد با همة كاستي‌هايي كه از حيث شناسايي، كمبود مهمات و آموزش نيروهايش با آنها مواجه بود، راهي اين عمليات شد. بگذريم از مرارت‌هايي كه در اثناي اين حمله متحمل آن شد.

*****

حاج احمد ، بني صدر و كردستان ( قسمت چهارم


قرار بود مرحلة اصلي عمليات با تهاجم هلي‌كوپترهاي كبراي هوانيروز به مواضع دشمن شروع شود. به محض روشن‌شدن هوا، هلي‌كوپترها آمدند و همين‌جا لازم است ذكري از شجاعت بي‌نظير خلبانان قهرمان هوانيروز داشته باشم. خلبانان ما تا فاصلة 20 متري سنگرهاي عراقي جلو مي‌آمدند و راكت‌هاي خود را به داخل اين سنگرها شليك مي‌كردند و بعد هم داخل سنگرهاي دشمن را با تيربارهاي خودشان زير آتش مي‌گرفتند. وقتي كه كار هلي‌كوپترها تمام شد، بلافاصله ما به نيروها آرايش حمله داديم، الله اكبر گفتيم و تهاجم نهايي آغاز شد.
صداي الله اكبر در همه جاي ارتفاعات قوچ‌سلطان پيچيده بود. به محض شروع حمله 82 عراقي اسير شدند و كمي بعد، شمار اسرا به 170 نفر رسيد. ناگفته نماند كه تعداد زيادي از افسران دشمن هم به اسارت درآمدند. من از يكي از اين افسران پرسيدم: چطور شد كه شما شكست خورديد؟ او گفت: آن نعرة الله اكبري كه شما مي‌كشيديد، ما گفتيم كه حداقل با س گردان به ما حمله كرده‌ايد و آن حالت دويدن تهاجمي شما را كه ديديم، گفتيم لابد اين يك نيروي انبوهي است كه دارد از ارتفاع بالا مي‌آيد. به همين خاطر تسليم شديم؛ والا اگر مي‌دانستيم كه شما ازحيث نفرات اين‌قدرمعدود هستيد، هرگز تن به چنين ننگي نمي‌داديم و تسليم نمي‌شديم!»
احمد در اين يورش نيز به سان نبرد دزلي، از اصل غافلگيري دشمن نهايت استفاده را به عمل آورد. به گفتة يكي از سرداران سپاه اسلام كه در عمليات قوچ‌سلطان توفيق حضور داشته است:
«000در اين حمله، احمد يك مانور تميزي انجام داد. خيلي سريع با استفاده از بچه‌هاي گردان چهارم سپاه، عراقي‌ها را دور زد و از پشت سر آنها سر درآورد و غافلگيرشان كرد. كل نيروهاي احمد در اين حمله، كمتر از 200 نفر بودند؛ در حالي كه عراق در تپه‌هاي اطراف ارتفاعات يك گردان مجهز و روي قلة دو لبة توتمان هم نيرويي به استعداد يك گروهان به علاوه مستقر كرده بود؛ با سنگرهايي محكم و ميادين مين. عراق يك سري سنگرهاي اصلي در زير خط الرأس ارتفاعات و يك سري سنگرهاي فرعي هم در نقاط جنگلي شمال شرق قوچ‌سلطان احداث كرده بود. پايين اين سنگرها هم دو روستا قرار داشت كه در اشغال ضد انقلاب بود. خلاصه، احمد با يك حملة غافلگير كننده خيلي تميز ارتفاعات و همة اين مناطق را آزاد كرد.»
از ديگر جلوه‌هاي درخشان اين نبرد نابرابر، مي‌توان به نفوذ رزم‌آوران تحت امر احمد به شهر پنجوين عراق اشاره كرد. در گذر 10 ماه از آغاز تهاجم ماشين جنگي رژيم بعث و اشغال مناطق وسيعي از خاك ميهن اسلامي توسط متجاوزان عراقي، براي نخستين بار، در جريان نبرد قوچ‌سلطن نيروهاي ايراني توانستند ضمن آزادسازي نوار مرزي، با جهشي‌ برق‌آسا خود را به عمق مواضع دشمن اشغالگر در شهر پنجوين برسانند. احمد با اشاره به اين توفيق شگرف مي‌گويد:
«000اين عمليات براي ما پيروزي بزرگي محسوب مي‌شد؛ جرا كه توانستيم ضمن تعقيب نيروهاي عراقي و پيشروي در خاك دشمن شهر پنجوين را هم به تصرف خود درآوريم.
نيروهاي عراقي به طرز مفتضحانه‌اي داشتند در مي‌رفتند و ما مي‌ديديم كه اينها تمام كوله‌بارشان را بسته‌اند و دارند برق‌آسا فرار مي‌كنند. با ورود برادران به شهر پنجوين، ما اصرار مي‌كرديم كه شما را به خدا به ما نيرو بدهيد. چهار صد، پانصدنفر نيرو بيشتر نمي‌خواهيم تا تصرف اين شهر را -‌به عنوان اولين شهر عراقي كه به دست ايران مي‌افتد- ‌قطعيت ببخشيم و تثبيت كنيم. منتهي خب، چون نيرو به اندازة كافي در منطقه نبود، ديگر نتوانستيم جلوتر برويم000به هر حال با اين حمله ديگر براي عراق مسأله تثبيت نيروهاي ما روي ارتفاعات قوچ‌سلطان كاملاً محرز شد.»
آري، از جمله بركات حاكميت حزب‌الله بر مقدرات كشور، همين گشايش شگرفي بود كه در كار فرو بستة جنگ به وجود آمد.
عمليات دارخوين و از پس آن، تسخير ارتفاعات قوچ‌سلطان، نخستين نشانه‌هاي اين گشايش پربركت و الهي بودند. اينك، نوبت برداشتن گام‌هايي بلندتر بود. كمتر از سه ماه پس از خاتمة حماسة قوچ‌سلطان، اولين پيروزي عظيم قواي مسلح انقلاب در جبهه‌هاي جنوب، با همدلي و رزم متحد دلاوران ارتش، سپاه و بسيج مردمي به دست آمد: مهر 1360، حماسة شكست حصر آبادان، در نبرد ثامن‌الائمه (ع).
پس آن‌گاه، نوبت حماسه‌اي ديگر بود؛ فتح بستان و قطع ارتباط جبهه‌هاي جنوبي و شمالي دشمن در عمق اشغالي خاك ايران اسلامي، در نبرد طريق‌القدس، آذر 1360.
هم در اين سال بود كه ما در انقلاب‌هاي توحيدي قرن پانزدهم هجري، شماري از رشيدترين فرزندان مدافع كيان خود را به پاس سه سال نبرد مظلومانه، با پاداشي از جنس نور سرافراز كرد؛ سفر به اقليم قبلة خدا باوران، مولد، موطن و مدفن عصاره خلقت و سرور كائنات، حبيب حضرت اله، محمد رسول الله (صلي‌الله عليه وآله وسلم)، اينك ميزبان فرزندان معنوي حضرت روح‌الله، ابراهيم همت و احمد متوسليان شده بود. ره‌آورد احمد و ابراهيم از اين سفر روحاني، تحفه‌اي تبرك يافته به نام نامي حضرت خاتم‌الانبياء (صلي الله عليه و آله وسلم) بود. سوغاتي سبز، به سبزي نهال نورس انقلاب اسلامي؛ سپيد، به سپيدي سيماي دريادلان صف شكن جبهه‌ها؛ و سرح، به سرخي گلبرگ‌هاي پرپر گشتة ارغوان‌هاي گلستان آتش دفاع مقدس. مولود مقدسي كه با ولادت بهار آفرين خود در يك شامگاه سرد زمستاني سال 1360، به پاس نبردي كه توسط احمد و ابراهيم مشتركاً در جبهة غرب صورت گرفت و تقارن آن با 27 رجب‌المرجب، عيد مبعث خواجة لولاك (صلي‌الله عليه و آله وسلم)، تيپ 27 محمد رسول الله (صلي‌الله عليه و آله وسلم) ناميده شد.
عجالتاً بهتر آن است كه به روزهاي آتشناك آذر سال 1360 باز گرديم؛ به نبرد طريق‌القدس.  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 8:8  توسط گردان وبلاگی كميل  |