امير جبهه های نور
بسم رب المخلصين
خاطره ۱
عمليات فتحالمبين، اولين عمليات بزرگي بود كه به تيپ واگذار شد. قبل از شروع عمليات، قرار بر اين شد گروهي براي شناسايي به منطقه اعزام شوند تا بتوانيم باشناخت بيشتر و حساب شده به دشمن ضربه بزنيم.
كار شناسايي به پايان رسيد، تمامي برادران به خصوص حاج احمد و حاج همت متفقالقول شدند كه بايد فكري به حال توپخانه دشمن كرد. دشمن با داشتن قبضههاي فراوان در عقبه خود، ميتوانست بر روي بچهها آتش بريزد و تلفات زيادي بگيرد. اين مساله تنها گره كور عمليات بود كه ميبايست هر چه سريعتر فكري به حال آن ميشد. عاقبت پس از مشورت قرار شد گردان حبيب بن مظاهر براي از كار انداختن و محاصره توپخانه دشمن وارد عمل شود. ساعتي از رفتن نيروها ميگذشت و ما هيچ اطلاعي از آنها نداشتيم: حاج احمد و حاج همت ساكت و آرام در گوشهاي از سنگر نشسته و به نطقه دوري خيره شده بودند. شايد به وسعت كار عمليات فكر ميكردند يا شايد هم ...
ناگهان صداي خش خش بيسيم بلند شد و كسي از آن طرف با جملات رمز چيزي گفت: "محسن وزوايي" بود. آنچه كه حاج احمد از اين مكالمه متوجه شد اين بود: "ما راه را گم كرديم نميتوانيم پيش برويم. اصلا در اين تاريكي نميشود جايي را ديد".
*****
خاطره ۲
از ساعتها پيش، دشمن پاتكهاي سنگيني را روي بچهها انجام ميداد و آنها هم جانانه دفاع ميكردند. در همين گير و دار، ناگهان غرش سهمناك و مهيبي را در كنار دژ مرزي شلمچه شنيدم. گلوله توپي در كنار حاج احمد و چند نفر از همراهانش تركيده بود. گيج و گم، چرخي زدم و به ميان توده خاك و دود رفتم. خاكها كه بر زمين نشست، چهره خاك آلود و پاي تركش خورده حاج احمد را كه از آن خون بيرون ميزد، ديدم. با ديدن اين صحنه، به يكباره بچهها فرياد يا ابوالفضل(ع) و يا امام زمان(عج) سر دادند و گريه كنان و بر سر زنان، به طرف او دويدند. همين طور كه داشتيم به سر خودمان ميزديم و به پيكر مجروح حاج احمد نگاه ميكرديم، يك دفعه او از پشت لايههاي خاك، با همان نگاه پر از غيظ گفت: "تركش نقلياش مال ماست. آن وقت گريه و زاريش مال شما؟ بس كنيد"! جلوي خودمان را گرفتيم و اشكها را پاك كرديم. حاج احمد كمربندش را باز كرد و به وسيله آن، بالاي شريان ران را بست و به هر زحمتي بود، از جا بلند شد. بعدها كه جاي زخم و تركش را ديدم، نفهميدم چطور حاج احمد به تركشي كه به قدر نصف كف دست بود، ميگفت تركش نقلي! تازه در برابر اصرار ما براي انتقال به بيمارستان اهواز، با قاطعيت مخالفت ميكرد.
*****
خاطره ۳
يكي ميگفت: "تازه رسيده بودم به قرارگاه تاكتيكي و دلم ميخواست حاج احمد را ببينم. همين طور كه داشتم قدم زنان به طرف قرارگاه ميرفتم، صحنه عجيبي ديدم. درميان آن سكوت وخلوتي بعد از ظهر كه هر كدام از بچهها از شدت گرما به سنگري پناه برده بود و چرت ميزدند، حاج احمد در كنار تانكر آب نشسته بود و با دقت و وسواس خاصي، ظرفهاي ناهار بچههاي قرارگاه را ميشست. اول باور نكردم كه حاج احمد باشد ولي وقتي به آرامي نزديك رفتم، ديدم كه خود اوست. با خودم گفتم آدم مثل حاجاحمد با آن همه يد و بيضا، فرمانده تيپ ۲۷ حضرت رسول(ص) و مسوول قرارگاه تاكتيكي باشد و بيايد كنار تانكر آب، كاسه بشقابهاي بچهها را بشويد؟! در همين فكر بودم كه يك هو به ياد دوربينم افتادم. به تندي، با دوربين قراضهاي كه روي دوشم داشتم، جلو رفتم و قبل از اين كه متوجه شود، او را درون كادر دوربين جا دادم و با فشار تكمهاي، براي هميشه ثبتش كردم".
اللهم فک کل اسير