تبليغاتX
حاج احمد متوسليان

حاج احمد متوسليان

 بنام خدا

..

هنگامي كه سعادت يار شد و با او در پاوه همرزم بودم، هرگاه مي‌ديديمش ، لباسهايش بوي دود مي‌داد و اين علتي نداشت جز اينكه هر شب تا صبح بر روي قله‌هاي مرتفع و سرد «مريوان» كنار بچه‌هاي بسيجي دور آتش مي نشست و با آنها گرم مي‌گرفت تا دل سرما را بسوزاند! بيخود نبود كه بچه ها عاشق حاج احمد بودند. حاج احمد كه ما از خشم و غضبش مي‌ترسيديم  و گريزان بوديم، بر قلبهاي بچه‌هاي بسيجي غلبه داشت و محبتش سايه افكنده بود.
سال 1359 در بهداري سپاه مريوان از مشغول كار بودم. چند روزي به مرخصي تهران رفته بودم. نيم ساعتي از برگشتنم نگذشته بود و همراه بچه‌ها دور سفره مشغول صرف ناهار بوديم. لحظه‌اي نگذشته بود كه شهيد «ممقاني» با عجله آمد و خيلي سريع گفت:
ـ بلند شو زود برو حاج احمد باهات كار داره…
با تعجب پرسيدم: «حاج احمد از كجا خبردار شد كه من از مرخصي برگشتم؟»
ممقاني اظهار بي‌اطلاعي كرد و گفت: «من نمي‌دونم، فقط به من گفت صدات كنم.»
سريع و با عجله بلند شدم و رفتم داخل بخش بيمارستان. حساب خشم و غضب حاجي را داشتم و مي دانستم كه حاجي بيخودي عصباني نمي‌شود. حاجي را ديدم كه غضبناك جلوي بخش منتظرم ايستاده بود. به هر جرأتي كه بود جلو رفتم و سلام كردم. اصلاً جواب سلامم را نداد. خيلي تند، مثل پدري كه دست بچه‌اي را كه خطايي از او سرزده مي‌گيرد و او را مي‌كشد به طرف محل كار خطايش، دستم را گرفت و كشان كشان برد داخل يكي از اتاقها، جوان مجروحي را نشان داد كه روي تخت خوابيده بود. با غيظ گفت:
ـ به دستهاي اين جوان مجروح نگاه كن.
دستهاي مجروح را كه آستينهايش پاره و خوني بود از نظر گذراندم، خيلي ناجور خون ريخته بود و دستهايش سرخ و سياه شده بود . حاج احمد رو به بسيجي مجروح كرد و گفت:
ـ چند روزه كه اينجا بستري هستي؟
مجروح گفت: «حدود يك هفته». حاجي پرسيد: «چرا دستهايت خوني است؟» جوان گفت: « خب تير خوردم، خوني شده.» حاجي با همان عصبانيت پرسيد: «كسي دستهايت را نشسته؟» مجروح گفت: «نه».
حاج احمد با همان غيظ به مجروح گفت: چرا خودت دستهاتو نشستي؟» او گفت: «خب نمي‌تونستم راه برم، برام سخته.» حاجي گفت: «از كسي نخواستي كه دستهايت رو بشوره؟» مجروح گفت : «چرا، چند بار به پرستارها گفتم ولي كسي به حرف و خواسته ‌ام توجهي نكرد» در نهايت حاجي از او پرسيد: «از اين بيمارستان راضي هستي؟» كه بسيجي مجروح گفت: «نه! خيلي اذيتم مي‌كنند….. با همين دستهاي خوني غذا خوردم و…»
حرفهاي مجروح، مثل پتك بر سرم فرود مي‌آمد. حاج احمد با چشماني سرخ از خشم رو به من كرد و گفت: « چرا وضع اينجا اين جوري است؟» گفتم: «آخه برادر احمد، من يك ساعت نمي‌شه كه از مرخصي اومدم.» اين حرف عصبانيت او را بيشتر كرد و غريد:
تو يك ساعته كه از مرخصي خونه‌تون اومدي و به اين بخش سر نزدي و قبل از سرزدن به مجروحها رفتي پاي غذا خوردنت؟…
در همان حال چنگالي را كه روي ميز بود برداشت و به طرفم پرت كرد و من خيلي سريع گريختم.
داد و فرياد حاجي بالا گرفت. به او گفتم اجازه بدهد كه من توضيح بدهم. يك ربعي كه از قضيه گذشت، نشست گوشه‌اي و شروع كرد به گريستن. مي‌دانستم هميشه  اين گونه بود. او كه در جنگ و رويارويي با دشمن از هيچ چيز نمي‌ترسيد و باكي نداشت، در برابر ناراحتي بچه بسيجي‌ها زار زار مي‌گريست و مثل پدري دلسوز مي‌سوخت. با هق هق گريه گفت:
ـ آخه تو خجالت نمي‌كشي؟ بچه‌ها با اين عشق و علاقه اينجا بجنگند بعد مجروح بشن و بيان توي اين بيمارستان بخوابند اون وقت شما به اين راحتي كوتاهي كنيد؟
گفتم: «آخه حاجي، اينجا توي بيمارستان، سلسله مراتب داره…» هنوز حرفم تمام نشده بود كه حاجي سرم فرياد زد:
ـ اين سلسله مراتب بخوره توي سرت. سلسله مراتب كه نمي‌تونه به يه مجروح، خوب برسه به چه درد مي‌خوره؟
با همان خشم از در بيمارستان خارج شد و رفت. خيلي ناراحت شدم، نمي‌دانستم چطوري مسئله را حل كنم.
شب، حاج احمد مرا خواست. پهلويش كه رفتم با گريه مرا در آغوش كشيد و از اينكه آن طوري برخورد كرده بود عذر خواست، بدجوري حالم را گرفت. چون تقصير از ما بود. با گريه گفت:
ـ به خدا دلم براي بچه‌هاي بسيجي مي سوزه، پدر و مادرشان با يك اميد و آرزويي اينها را بزرگ كرده‌اند و به اين راحتي براي رضاي خدا از آنها دل كنده‌اند و فرستاده‌اند اينجا، اون وقت ما درباره رسيدگي به وضعشان كوتاهي مي‌كنيم.


* مجتبي عسگري

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 3:6  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

بنام خدا

..

« مجتبي عسگري » از همرزمان حاج احمد متوسليان ، درباره روحيه خدمتگزاري او مي گويد :
در طي يكي دوسالي كه با حاج احمد بودم ، از ايشان نديدم ه خواسته باشد از پست و مقام خود به نفع شخصي خودش استفاده كند . به هر حال فرمانده سپاه شهر مريوان بود و اين مسئوليت هم از نظر مراتب نظامي و دنيوي كم نبود .


در مريوان يا پاوه كه بوديم ، كارهاي روزمره از جمله نظافت سنگر و اتاقها و يا شستن ظروف غذا را بر طبق فهرستي كه نوشته بوديم انجام مي داديم . يعني از اول ماه تا آخر آن ، هر روز نوبت يكي از بچه ها بود كه به اين كارها رسيدگي كرده و انجام دهد .
يكي از روزها نوبت حاج احمد بود . عليرغم آنكه ما دلمان نمي خواست او اين كارها را بكند ، اما او به شدت مقيد بود كه روزي كه نوبتش مي رسد ، حتي اگر جلسه هم داشت ، اين امورات را انجام دهد . اتاقها را جارو مي كرد و ظرفها را سر وقت مي شست . منظم ترين فرد در آن گروه كه همه كارها را به خوبي و دقت و نظم انجام مي داد ، حاجي بود .
خيلي وقتها پيش مي آمد كه ما به دليل تنبلي يا هر علتي اين كارها را انجام نمي داديم . ولي اگر از دوستان حاج احمد سوال كنيد ، يك مورد نمي توانيد پيدا كنيد كه او موقعي كه نوبتش بود و بايستي كارها را انجام دهد ، از زير كار در برود . به اين شدت منظم بود .

* مجتبی عسگری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 3:4  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

 

یعنی چی قمقمه نداریم ؟ مگه بیست لیتری بهتون نداده اند ؟ مگه بند و بست حمل کوله ای نداره ؟

این می شه قمقمه جمعی . قمقمه از تجهیزات انفرادی تونن حذف می شه .

انفرادی رو هم رفتیم تامین کنیم . جایی نیست که داشته باشند و بگیریم .

 گفتند : مگه امام حسین ع توی صحرای کربلا قمقمه داشت که جنگید ؟

 حالا ما رفتیم این بیست لیتری ها رو تهیه کردیم . بسازید تا ببینیم چی می شه .

ه...ی حاج احمد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 12:38  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

بنام خدا

 

خیلی ها گفتن طوفانیش کنین وبلاگ رو

منتظر پیشنهادات همه هستم

خیلی ها ایراد گرفتن که چرا آروم نشستی

چرا ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 10:1  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

به اميد روزی که او می آيد و همه آسمانهای ابری با تجلی رخش آفتابی شوند.

امروز خاطره ای به نقل از يکی از همرزمان جاويد الاثر حاج احمد متوسليان

 را می خواهم بنويسم؛

((در اولین روزهای آمدنم به سپاه مريوان بود که همراه برادر حاج احمد و

 چند نفر از بچه ها به گرمابه عمومی رفتيم

توی رختکن همه لباسهايمان را در آورديم؛به جز برادر احمد که داشت

با مسئول حمام صحبت می کرد.هر چه اصرار کرديم او هم لباسش را در

بياورد و بيايد،طفره می رفت......

ما که از حمام خارج شديم ،ديديم لباس هايش را به سرعت می پوشد

و سرش را خشک می کند.اصلا نفهميدم کی وارد حمام شده بود

و کی بيرون رفته بود.اين موضوع شده بود برای ما معما؟.......

تا اينکه يک بار که بنا شد به حمام برويم،من يکمی پشت در پا سست کردم.

بچه ها همه داخل حمام رفتند و بعد از چند لحظه از لای رختکن ديدم

حاج احمد به سرعت مشغول در آوردن لباسهايش شده.......

يا امام زمان!!!!!!!

هيچ وقت آنچه را که ديدم فراموش نمی کنم.تمام بدنش پر از آثار شکنجه و

شکستگی و جراحت و سوختگی و...بود.........

تا متوجه حضور من شد با لحن گله مندی گفت:برادر شما اينجا چه کار می کنيد ..

کار خوبی نکرديد.آنچه ديدی بين خودمان بماند.باشد!؟

اشکهايم جاری شد نمی دانستم چه بگويم......

اما به اصرار او قول دادم ديده ها را ناديده بگيرم.....

تا اينکه بعد از مفقود شدنش طاقت نياوردم و انرا بر زبان آوردم تا همه بدانند

او چه بزرگ مردی بود.))

آری حاج احمد که بود و چه کرد ؟؟؟.

اين سردار بزرگ که سالهای سال را در زندان های ساواک به سر برد

 و حتی گوشه ای از شکنجه هايش را هم به زبان نياورد و دلاوری که در

 جبهه ها حتی شده با عصا در صحنه حاضر می شد و عملياتها را اداره می کرد

 و سرانجام نيز نتوانست مظلوميت مردم لبنان را زير چنگال صهيونيسم تحمل کند

 و به ياری سپاه مسلمين در آنجا شتافت و در نهايت اين کبوتر آزاده به دست

 ديوصفتان اسرائيلی دستگير شد و از سرنوشت او خبری بازگو نشد.

بزرگ مردان هميشه جاويدند.

با تشکر ازوبلاگ چفیه یعنی عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 15:36  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

 

بسم رب المخلصين

 

... محسن وزوایی فرمانده گردان حبيب بن مظاهر خبر فتح منطقه برقازه و کوبيدن پرچم

تیپ ۲۷ محمد رسول الله بر قرارگاه تاکتيکی سپاه چهارم دشمن را از طريق بی سيم به

 حاج احمد متوسليان اعلام کرد :

وزوايی :احمد .احمد .وزوايی

حاج احمد : وزوايی بگو احمد هستم احمد

وزوايی : احمد جان صدای الله اکبر را می شنوی ؟ کار برقازه تمام شد شنيدی؟

صدای الله اکبر بچه ها را می شنوی ؟ الله اکبر.

حاج احمد : محسن محسن تکرار کن تکرار کن

وزوايی: احمد جان برقازه تمام شد . کارش تمام شد . بچه ها دارند توی مقر اينها ..

حاج احمد : آقا محسن زنده باشي.  برادر جان زنده باشی .

وزوايی : شما سفارش ديگری نداری ؟

حاج احمد : ببين محسن . سريع آنجا را پاکسازی کنيد . سريع .

به بچه های خودتان هم آرايش بدهيد ... اصلا من الان می آيم آنجا . موفق باشيد .

خدا نگهدارتان تمام .

نقل از کتاب : همپای صاعقه - ص ۳۵۲

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 8:14  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

 

بسم رب الشهدا

... وقتی صحبت از جنگيدن در غرب می شود صحبت از جنگيدن در عمق دره هايی است که

بر سطح آنها برفی به ارتفاع نه متر نشسته ؛ صحبت از جنگيدن بر فراز

 قله هايی به ارتفاع دو تا سه هزار متر

 است . جايی که انسان ايستاده يخ می بندد و حتی امکان تحمل ده دقيقه

 نگهبانی در آنجا سخت است اما به

شکرانه ی خدا با وجود تمامی سختی ها برادر های من تا به امروز مقاومت کرده اند .

 درباره ی حماسه ی

مقاومت مظلومانه ی اين عزيزان خوب است در همين جا به

عنوان نمونه عرض کنم . در جريان تصرف قله ی

سوق الجيشی و مرتفع تته در شب چهارم عيد  سال جاری ۱۳۶۰

درست در زمانی که دشمن  فکرش را هم نمی

 کرد در منطقه ای کوهستانی و سردسير که ارتفاع برف روی زمين گاه تا

۱۱ متر هم می رسيد نيرويی بتواند

ارتفاعات را بگيرد و بر روی آن قله ی يخ زده دوام بياورد ما وارد عمل شديم .

برادر های من با توکل به خدا

حمله کردند و قله ی تته آزاد شد . با توجه به اينکه قله مه آلود بود و

 هليکوپتر برای تامين تدارکات قادر نبود به

بالای قله برود برادر های من روی قله فاقد کمترين امکانات بودند .

نه چادری داشتند و نه حتی کيسه خوابی؛

حتی غذايی هم به آنها نمی رسيد . با اين وجود بر روی آن قله که به

 محاصره ی نيروهای مشترک کماندويی

 سپاه يکم عراق و عناصر ضد انقلاب بود تا پای جان مقاومت کردند و

 به يمن همين مقاومت مظلومانه قله تته

 تثبيت شد . در اين حمله ما پانزده نفر شهيد داديم . از اين تعداد فقط

چهار نفر با اصابت گلوله ی دشمن به

شهادت رسيدند . يازده نفر ديگر بر اثر شدت برودت هوا سرمازدگی

و لغزندگی سطح يخزده ی قله تته از

 بالای ارتفاع سقوط کردند و بر اثر اصابت به صخره های دره ها

 پيکرهای پاک آنها پاره پاره شد . مقاومت

برادران ما در جبهه های غرب تا به امروز به اين قرار بوده .

 در حال حاضر مريوان تنها جبهه ای است که

رزمندگان آن در داخل خاک دشمن می جنگند و وقتی که

آتش توپخانه های ما به پايگاههای سپاه يکم ارتش

 عراق در آن سوی مرز اصابت می کند ما شاهد شادی و هلهله ی مردم

 مظلوم کردستان عراق هستيم .

 

سخنرانی سرلشگر پاسدار احمد متوسليان در

دومين سمينار سراسری  فرماندهان سپاه کشور

پادگان غدير اصفهان - فروردين ۱۳۶۰

********

گر مرد رهی ميان خون بايد رفت

وز پای فتاده سرنگون بايد رفت

تو پای به راه در نه و هيچ مپرس

خود راه بگويدت که چون بايد رفت

*********

 *** حاج احمد چشمان ترمان منتظرت می مانند... برگرد ***  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 8:13  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

 

بسم تعالی

در مرحله ی اول عمليات فتح المبين *قرار گاه عملياتی قدس*

متشکل از تیپ ۱۴ امام حسين (ع) ؛ و تیپ ۸۴ خرم آباد ارتش ؛ موفق

نشده بود که يکی از اهداف خود يعنی امام زاده عباس را بگيرد .

ادامه ی اشغال امامزاده عباس توسط دشمن ؛ موقعيت حساسی را بوجود آورده بود .

چرا که فرماندهی سپاه ۴ عراق به راحتی می توانست از طريق معابر

مواصلاتی ارتفاعات تينه تانک های لشگر۱۰ زرهی خودش را وارد عمل کند

و عليه نيروهای ما يک رشته آتش سنگين را به مرحله ی اجرا در بياورد .

بر همين اساس بود که وقتی بعد از مرحله ی اول عمليات به قرارگاه تاکتيکی

 مشترک سپاه و ارتش رفتيم در جلسه ای که با حضور همه ی فرماندهان

واحد های ارتش و سپاه برگزار شده بود برادر محسن رضايی به من گفت :

*شما بايد روی محور امامزاده عباس عمل کنيد هرچند که می دانيم

اين منطقه جزو اهداف محول شده به قرارگاه عملياتی شما <قرارگاه نصر>

هم نيست .*حتی برادر محسن من را از جلسه بيرون آورد و گفت :

* برادر احمد! به هر حال کاری است که شده و ما اين مطلب را توی جلسه گفتيم

فقط بدانيد اصل اين است که بايد کاری کنيم تا اين عمليات با شکست مواجه

نشودمطمئن باشيد که اگر دز اين مقطع عمليات شکست بخورد کل قضيه ی ادامه ی

آن می رود تا هشت نه ماه آينده تا بشود دوباره آمد و در اينجا کار کرد . *

روی همين اصل ما مجبور شديم که به هدف قرارگاه عملياتی قدس يعنی منطقه ی

امامزاده عباس هم حمله کنيم تا يا آنرا به تصرف در آوريم ؛ يا حداقل منطقه را تامين

کنيم .

  گوشه ای از مصاحبه ی حاج احمد متوسليان 

از نوار مصاحبه ی راوی قرارگاه فرعی

 نصر ۲ در پايان نبرد فتح المبين

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 8:13  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

 

بسم تعالی

 

...در واقع تیپ ۲۷ محمد رسول الله (ص) با شيوه ای خاص موفق شد در

عمليات فتح المبين به اهداف خودش دسترسی پيدا کند . يکی از کارهای مهمی که

 بعد ها در طول جنگ برای ساير يگان های نيروهای مسلح حکم تجربه ای مفيد

را پيدا کرد. نفوذ در عمق مواضع دشمن و انهدام مقرهای فرماندهی و تصرف توپخانه

ی دشمن آن هم به طور همزمان با آغاز تک گسترده ی نيروهای خودی .

اين يک کار بسيار بزرگ و يک ابتکار بزرگ بود که در جريان عمليات فتح المبين توسط

حاج احمد متوسليان ابداع شد و انجام گرفت.

 

         سرتیپ پاسدار عزيز جعفری فرمانده ی نيروی زمينی سپاه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 8:11  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

 

 

صلوات و سلام خداوند به ارواح طيبيه ی شهيدان

 و بر رزمنده ی با اخلاص بی نشان حاج احمد متوسليان  

 

سيد علی خامنه ای   

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 8:9  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

 

بسم رب

حاج احمد ، بني صدر و كردستان ( قسمت اول

حاج همت، دو ماه قبل از آغاز تهاجم ارتش عراق، طي گفت و گويي با خبرنگار مجلة پيام انقلاب، در تيرماه 1359 گفته بود:
«000كليد حل مشكلات كلي كردستان، در دست آقاي بني‌صدر است. همان‌طور كه پاسداران به آقاي بني‌صدر پيشنهاد كرده‌اند، دولت بايد قاطعانه به پاكسازي ادامه دهد و به محض گرفته شدن نوسود، مرز را كاملاً ببندد. اگر مرز بسته نشود، تا 10 سال ديگر هم مسأله كردستان تمام نخواهد شد!»
در عوض، آقاي بني‌صدر و همپالگي‌هاي ليبرال او، نه تنها به اين هشدار مؤكد ين سردار هوشمند خطة غرب توجهي نشان ندادند، بلكه از پشت به نيروهاي انقلاب در غرب كشور خنجر زدند!
دوازده سال پس از تهاجم ارتش عراق، بني‌صدر فراري، ضمن شركت در جلسة پرسش و پاسخي كه در محل خانه فرهنگ ملت‌ها -‌يكي از صدها شعبه و شاخة به ظاهر فرهنگي آژانس مركزي اطلاعات آمريك C.I.A- در شهر برلين آلمان، در پاييز 1371 برگزار گرديد. با وقاحتي درخور بزرگترين انديشمند دوران! صريحاً اعتراف كرد:
«000درسال 1359، اين من بودم كه به نيروهاي كرد ]![، به كومه‌له و دموكرات پيغام دادم كه اسلحه را زمين نگذارند!»
و اين من بزرگ، در سال 59، علاوه بر مسؤوليت رياست جمهوري، سمت جانشيني فرماندهي كل نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي را نيز برعهده داشت! حاج ابراهيم همت در بخشي از خاطرات خود در مورد ماه‌هاي نخستين تهاجم عراق گفته بود:
«000ما پيش بني‌صدر رفتيم و عنوان كرديم كه از طريق نوسود مي‌توانيم خيلي خوب روي مواضع عراق كار كنيم. عراق، شهرهاي نزديكي به نوسود دارد. فقط مشكل ما كمبود نيرو است. او مي‌گفت: من حتي يك نفر نيرو هم به منطقة شما نمي‌دهم! ما بايد نيروهايمان را در جنوب به كار بگيريم!
هرچه به او اصرار كرديم، كمترين كمكي به ما نكرد!»
بني‌صدر بي‌آبرو، دقيقاً نظير همين كارشكني عوام‌فريبانه و خيانت موجه را نيز موذيانه در جهت به بن‌بست كشاندن طرح عملياتي احمد اعمال كرد. بهتر است رشته كلام را به خود احمد واگذاريم:ژ
«000مابه همه جا متوسل شديم كه آقا! حالا كه عراق از محور كردستان عراق خاطر جمع است، ما از همين منطقه ضربه بزنيم و دشمن را بكشانيم به اين طرف و نگذاريم ارتش عراق در جنوب هر كار مي‌خواهد بكند. اين يك امر طبيعي است كه در مقابل نيروهاي زرهي عراق، ما قواي زرهي نداريم و در مقابل زرهي او در سطح صفر هستيم.
با آن كه بني‌صدر و عوامل او مثلاً معتقد به جنگ كلاسيك بودند، با اين حال موضوعي به اين وضوح و روشني را نمي‌فهميدند و هي شعار مي‌دادند، جنگ تانك با تانك، جنگ كلاسيك و جنگ فلان!000اصلاً اين موضوع در مخيلة بني‌صدر نمي‌گنجيد. حتي من خودم رفتم و مفصل به بني‌صدر قضيه را توضيح دادم و گفتم: آقا! در كردستان بايد به اين شكل به عراق ضربه زد. ايشان گفت: مسأله ما جنوب است و ديگر بحث نكنيد! ماهم صحبتي نكرديم و برگشتيم.»
سپهسالار ليبراليزمكه از فرط تفرعن و خودبزرگ‌بيني امر بر او چنان مشتبه شده بود كه مي‌پنداشت يك تنه واجد نبوغ مغزهاي نظامي بزرگ دنيا از قبيل كلاوز ويتر. بناپارت و 000امثالهم است، جسارت غيرقابل اغماض فرمانده سپاه مريوان را؛ كه پرده از بي‌سوادي نظامي و فقر دانش جنگي وي برداشته بود با مجازات سختي تلافي كرد. بني‌صدر در سمت فرماندهي نيروهاي مسلح، طي دستور كتبي شداد و غلاظي فرمان داد كه اعزام نيرو به جبهه‌هاي كردستان، به خصوص مناطقي همچون مريوان اكيداً جلوگيري شود در پي صدور اين فرمان خائنانه، «احمد» مجبور شد براي مقابله با مشكل كمبود نيرو و حفظ عناصر موجود در جبهة مريوان، به شيوه‌هايي متفاوت -‌از سختگيري در اعطاي مرخصي استحقاقي به نيروها گرفته تا برخوردهاي اقناعي برادرانه- ‌متوسل شود. براي تبيين بهتر مطلب بيراه نديديم كه دو خاطره از دو تن از نيروهاي سپاه مريوان را در اينجا نقل كنيم:
«000براي درخواست مرخصي رفتم سراغ برادر «احمد»، تا اسم مرخصي را آوردم، گفت: حالا چه وقت مرخصي رفتن است؟ گفتم: مي‌خواهم بروم ازدواج كنم، بعد برمي‌گردم. ايشان وقتي ديد پاي امر خير در ميان است، كوتاه آمد و گفت: خب، ان‌شاءالله مبارك باشد، حالا چند روز مرخصي لازم داري؟ بعد از يك تخمين سرانگشتي گفتم: 20 روز، آقا، خيلي قاطع گفت: نه! پنج روز! پنج روز كافي است.
گفتم: برادر احمد! مي‌خواهم ازدواج كنم. شوخي نيست. فقط پنج روز طول مي‌كشد از مريوان بروم كرمان و برگردم. گفت: برادر جان! اين ديگر مشكل توست. من با اين حرف‌ها كاري ندارم. همان كه گفتم! پنج روز مرخصي به تو مي‌دهم، والسلام. القصه، ناچار همين پنج‌روز مرخصي را گرفتيم و رفتيم دنبال امر خير!»
و اما خاطرة دوم كه نمونه‌اي است درخشان از رفتار پدرانه و منطقي احمد نسبت به رزم‌آوران تحت امر، خصوصاً بسيجيان كم سن و سال:
«000مدت‌ مأموريت ما در مريوان رو به اتمام بود و كم كم داشتيم آمادة مراجعت به تهران مي‌شديم. از آن طرف، برادر ناهيدي و مسؤولان واحد ادوات رفتند به برادر احمد گفتند: اين چند نفري كه توي واحد ادوات كار كرده‌اند و آموزش خمپاره‌انداز ديده‌اند، مي‌خواهند تسويه كنند و بروند تهران، شما يك صحبتي با اينها بكنيد، بلكه نروند و كار واحد ادوات سپاه مريوان لنگ نشود.
000پاي قبضة خمپاره‌انداز روسي بوديم كه ديديم ماشين برادر احمد آمده رد بشود. ماهم داشتيم جعبه‌هاي مهمات را باز مي‌كرديم. ايشان از ماشين پياده شد، آمد با ما احوال‌پرسي كرد. بعد روكرد به من و گفت: برادر000! شنيده‌ام مي‌خواهي بروي؟ گفتم: بله. گفت: تو خجالت نمي‌كشي؟ گفتم: چطور برادر احمد؟ خب، مأموريت ما تمام شده. ما بسيجي سه ماهه آمده بوديم. حالا هم بايد برگرديم سر زندگي‌مان.
احمد دست انداخت، شانة مرا گرفت و فشار داد و گفت: برادر000! تو ظرف اين مدت لااقل هزار گلولة خمپاره زدي. هر گلوله، دانه‌اي اين‌قدر تومان قيمت دارد. روي هم حساب كنيم، تو از بيت‌المال اين‌قدر خرج كرده‌اي. از اين هزار تا گلوله، نهصد تاي آنها را به هدف نزدي. اين قدر چپ و راست هدف زدي، تا فوت و فن كار را ياد گرفتي. حالا، تا يكي بيايد و بشود مثل تو، بايد هزار گلولة خمپاره را حيف كند. روي اين اصل، براي حفظ بيت‌المال هم كه شده، برادر جان! تو بايد در جبهه بماني!
اصلاً از فرمانده دلاوري مثل برادر احمد توقع يك چنين برخورد برادرانه و گرمي را نداشتيم، پاك خاطرخواه مرام ايشان شديم. گفتم: برادر احمد، شما اجازة ما را از آموزش و پرورش ساوه بگيريد، ما در خدمت‌تان هستيم. او هم به شهيد دستواره دستور داد از پرسنلي سپاه مريوان نامه زدند و 000 خلاصه، عشق به معرفت و بزرگواري برادر ارجمند ما را در منطقه پاگير كرد.»
به هرجهت معضل ممانعت بني‌صدر از اعزام نيرو به كردستان، تنها مشكل احمد نبود. اوايل دي‌ماه سال 59 خبر رسيد كه به دستور رييس جمهور و فرمانده كل قوا، سپاه مورد تحريم تسليحاتي ايشان قرار گرفته است! به گفتة يكي از سرداران سپاه اسلام:
«000بچه‌هاي سپاه در جبهه، با هماهنگي ارتش مقداري سلاح و مهمات تحويل گرفتند. تا اين كه بني‌صدر خائن متوجه اين قضيه شد و او كه نمي‌توانست وحدت سپاهي و ارتشي را تحمل كند، بعد از گذشت سه ماه از شروع جنگ تحميلي، با ابلاغ دستوري كه من شخصاً آن را ديدم، به ارتش فرمان داد؛ حتي يك فشنگ هم به سپاه تحويل داده نشود!
به اين ترتيب، ما از همان اندك تجهيزاتي هم كه برادران ارتش به ما مي‌دادند، محروم شديم.»
در آن برهة آكنده از تنهايي‌ها و تلخكامي‌ها، تنها سنگ صبور احمد و ديگر سرداران سپاه غرب، فرماندة دريادل سپاه منطقة 7 كرمانشاه، معلم كبير جهاد و ايثار حاج محمد بروجردي بود. مكاتبات احمد، به عنوان زبده‌ترين فرمانده جبهه‌هاي كردستان با فرمانده مافوق خود سردار كبير محمد بروجردي در اين مقطع، سرشار از جملاتي آتشين در اعتراض به خيانت‌ها و كارشكني‌هاي معتمدانة ليبراليزم منحط و گل سرسبد اين پهلوان پنبه‌ها بني‌صدر بي‌آبرو است. به عنوان نمونه، ذيلاً بخشي از يك نامة احمد را خطاب به سردار بروجردي آورده‌ايم:
«000توصيه‌هاي شما را به گوش دل شنيديم000اما والله، دلم از مظلوميت سپاه و اين همه حق‌كشي خون است. تا كي ما بايد دندان روي جگر بگذاريم؟000رييس جمهور است؟ فرماندة كل قواست؟ روزي نيست كه عليه سپاه جوسازي نكند. آقاي ناپلئون شانزه ليزه ]بني‌صدر[، سپاه مريوان را تحريم تسليحاتي كرده000 با كار چرخان‌هاي خودش رفته، نشسته زير تركش كولرهاي گازي سنگر ويلايي همايوني، در وحدتي دزفول، لاف مقاومت مي‌زند. بارها، در پاكسازي مواضع ضدانقلاب، از توي مقرهاي اينها، پوستر فرمانده كل قوا و رييس جمهور محترم را پيدا كرده‌ايم000به جاي فرستاندن نيرو به غرب، هر روز با سخنراني و مقاله‌هاي كذب، ميان نيروهاي مؤمن سپاه و ارتش تفرقه درست مي‌كند000 حرفي بزني، آقايان پاي ولايت را وسط مي‌كشند، مي‌گويند تضعيف فرمانده كل قوا، تضعيف امام است000 من مي‌گويم فرماندهي كه عدالت ندارد، ولايت هم ندارد000
مريد شما، احمد»
يكي از مسؤولان ستاد منطقة 7 سپاه كشوري، در مورد مكاتبات احمد با سردار محمد بروجردي مي‌گويد:
«000پيام‌هاي برادر احمد، بس از تند و تيز بود، از توي پاكت درنيامده، دست و بال آدم را مي‌سوزاند! گمان نكنم در طول تاريخ 8 سال جنگ كسي بتواند مكتوباتي لنگة نامه‌هاي برادر احمد به ستاد منطقه 7 پيدا كند. عكس‌العمل آقاي بروجردي در برابر نامه‌هاي تند احمد خيلي جالب بود. ايشان علاقة عجيبي به برادر احمد داشت000براي همين هم اصلاً از تندي لحن نامه‌هاي او نمي‌رنجيد. بعضي اوقات مي‌ديدم كه حين مطالعة نامه‌هاي احمد، لبخند شيريني روي لب‌هاي حاج محمد بروجردي نقش مي‌بست. دست آخر هم به ما دستور مي‌داد تند‌هاي پيام احمد را بگيريم و تمامي كمبودها و مشكلات او را به تهران و مراكز مافوق منعكس كنيم.»
البته همين نامه‌هاي سانسور شده نيز كه بنا بر مصلحت انديشي دلسوزانه سردار بروجردي، تندي‌هاي آنها گرفته شده بود، باز چنان آتشناك بود كه خرمن تفرعن پوشالي بزرگترين انديشة قرن و كباده‌كشان منافق و ليبرال او را به آتش كشد. پادوهاي موجه بني‌صدر و اذناب مركزنشين وي نيز كژدم صفت، به اقتضاي طبيعت فاسقانة خويش عمل كردند. ماشين جعل و تهمت و شايعه‌سازي جبهة متحد ضدانقلاب به كار افتاد و اين بار، آماج تيرهاي زهرآگين عقده‌گشايي ليبراليزم منحط، كسي نبود مگر اسد اُحد كردستان، احمد متوسليان.
سحرة فرعون «من سالار» براي مشوه ساختن سيماي درخشان اين سرباز مخلص ولايت، ريسمان شايعات فريبندة خويش را به سيماب مكري مهلك آغشتند؛ غافل از آن‌كه «ومكروا و مكرالله و الله خيرالماكرين»!
«000از جمله شايعاتي كه ليبرال‌ها عليه او سر زبان‌ها انداختند، اين بود كه شايع كردند فرمانده سپاه مريوان، منافق است! البته وقتي اين شايعه به گوش احمد رسيد، با يك حلم و صبر عجيبي با اين قضيه برخورد كرد. با آن‌كه از درون مي‌سوخت، هيچ به روي خودش نياورد و فقط مي‌خنديد!
كار به حدي بالا گرفت كه يك روز خبر رسيد از دفتر حضرت امام (ره) او را خواسته‌اند. احمد كه سخت نگران وضعيت حساس جبهة مريوان در آن روزهاي دشوار جنگ‌هاي كردستان بود. در هر صورت بلند شد آمد تهران، رفت و خودش را به دفتر حضرت امام (ره) معرفي كرد000بعد از مراجعت به مريوان، آن‌قدر خوشحال بود كه وجد و خوشحالي او حد و مرزي نداشت. سرانجام در برابر اصرار شديد بچه‌ها حاضر شد آنچه را ديده بود، برايمان تعريف كند. مي‌گفت: رفتم ببينم چه كارم دارند. ديدم قرار شده برويم دست‌بوسي حضرت امام. توي دفتر، به من گفتند: شما احمد متوسليان هستيد؟ گفتم: بله، منم. گفتند: الان كه خدمت حضرت امام مي‌روي، مثل حالا كه توي چشم‌هاي ما نگاه مي‌كني، آنجا به چشم‌هاي امام نگاه نكن! فقط جواب سؤالات آقا را بده، هيچ مسأله‌اي هم نيست. نگران نباش.
بعد ما را بردند خدمت امام. ديگر نفهميدم چه شد000بغض گلويم را گرفته بود. خدايا! مگر مي‌شد باور كرد؟! مرا به خدمت امام آورده‌اند!000بعد ديدم امام فرمود: احمد! شما را مي‌گويند منافق هستي؟! گفتم: بله، همين حرف‌ها را مي‌زنند!000ديگر نتوانستم چيزي بگويم. بعد، امام فرمود: برگرد، همان جا كه بودي، محكم بايست!000 وقتي احمد به اينجاي حكايت رسيد، با ذوق و شوق گفت: حالا ديگر غمي ندارم، تأييد از حضرت امام گرفتم!»  

*****

حاج احمد ، بني صدر و كردستان ( قسمت دوم


اسد صف‌شكن سپاه انقلاب در پي مراجعت از محضر مسيحايي پير جماران با روحيه‌اي صد چندان نيرومندتر از گذشته؛ دلگرم به الطاف خفية الهي و مؤيد به تأييدات نايب برحق قطب عالم امكان، ديگر بار جوشن بي پشت جهاد بر تن راست كرد و به كار پيكار بي‌امان خويش با روبهان زشت‌خوي ضدانقلاب استمرار بخشيد.
در پي حلول سال نو شمسي -‌1360- و پخش پيام نوروزي حضرت امام (ره) كه اين سال را سال اجرا و حاكميت قانون لقب داده بود، احمد به سرعت سلسله عمليات آزادسازي ارتفاعات استراتژيك نوار مرزي غرب مريوان، از شمال به جنوب را آغاز كرد. اهم دستاوردهاي احمد در اين رشته نبردها، به قرار ذيل مي‌باشد:
1- ‌آزادسازي قله سوق‌الجيشي تته در چهارم فروردين 1360 .
2- ‌بازپس‌گيري پاسگاه مرزي ژالانه -‌پاسگاه شهدا- ‌در نوزدهم فروردين 1360 .
3- ‌تصرف دكل مرزي كمانجير مشرف بر خاك عراق در ششم ارديبهشت 1360 .
4- ‌تسخير ارتفاع 2890 متري اورامان تخت و دفع حملات ارتش عراق براي اشغال اين مرتفع‌ترين قلة مرزي در بيست و يكم ارديبهشت 1360.
5- ‌تصرف منطقة مرزي ملخ‌خور و تسخير قلة بلند دالاني، مشرف بر شهرهاي خرمال، بياره، طويله، سيدصادق، شانه دري عراق و زير ديد و تير قرار گرفتن پادگان‌ها و مراكز امنيتي رژيم متجاوز بعث در اين مناطق و انهدام كليه پاسگاه‌هاي مرزي دشمن؛ در ششم خرداد 1360 .
6- ‌درهم كوبيدن تهاجم گسترده 2 تيپ تازه نفس ارتش عراق در هشتم خرداد 1360. نيروهاي اين دو تيپ عراقي كه پس از تجاوز به ارتفاعات مرزي قوچ سلطان در شمال غربي جبهة مريوان و نفوذ به عمق هشت كيلومتري خاك ايران درصدد بازپس گيري ارتفاعات آزاد شده؛ خصوصاً قله دالاني برآمده بودند، در برابر تدابير دفاعي هوشمندانه احمد و رشادت‌هاي رزمندگان سپاه مريوان، زمينگير شده و كاري از پيش نبردند.
در جريان برگزاري دومين سمينار سراسري فرماندهان سپاه سراسر كشور در پادگان غدير اصفهان، احمد طي سخنان مبسوطي، ضمن تشريح گوشه‌هايي از مصائب ناگوار مبتلابه جنگاوران انقلاب در جبهه‌هاي غرب غريب دردمندانه گفته بود:
«000تمام صحبت‌هاي من، نتيجة دوسال و سه ماه حضور در مناطق غرب كشور، از فرداي شروع ماجراهاي كردستان است000 به خدا سوگند كه ما در غرب، خودمان را به آب و آتش زديم تا بتوانيم به مرز برسيم. ما در غرب، در دو جبهه مي‌جنگيم. يكي جبهة داخلي كه گروهك‌هاي ضدانقلابند و جبهة دوم هم قواي صدامي هستند.
وقتي صحبت از جنگيدن در غرب مي‌شود، صحبت از جنگيدن در عمق دره‌هايي است كه بر سطح آنها برفي به ارتفاع 9 متر نشسته؛ صحبت از جنگيدن بر فراز قله‌هايي به ارتفاع سه تا چهار هزار متر است؛ جايي كه انسان يخ مي‌بندد و امكان تحمل حتي 10 دقيقه نگهباني هم سخت است؛ اما به شكرانة خدا، با وجود تمام سختي‌ها، برادران ما تا به امروز مقاومت كرده‌اند. بعد از پيام اخير حضرت امام عوامل گروهك‌ها در دسته‌هاي 20 الي 30 نفري به سپاه تسليم شدند و تفنگ‌هايشان را تحويل دادند؛ كه ما با استفاده از همين تسليحات توانستيم برادراني را كه مايل بودند در اين جبهه بجنگند، تجهيز كنيم. دربارة حماسة مقاومت مظلومانة اين عزيزان در غرب، خوب است همين‌جا به عنوان نمونه عرض كنم كه در جريان تصرف قلة مرتفع تته در شب چهارم عيد ]سال 1360[، درست در زماني كه دشمن فكرش را هم نمي‌كرد در منطقه‌اي كوهستاني و سردسير كه قطر برف روي زمين گاه تا 11 متر هم مي‌رسيد، نيرويي بتواند ارتفاعات را بگيرد و در آن قلة يخ‌زده دوام بياورد، ما وارد عمل شديم. برادران ما با توكل به خدا حمله كردند و قله تته آزاد شد با توجه به اين كه هواي منطقه مه‌آلود بود و هلي‌كوپتر قادر نبود به بالاي قله برود، برادران ما روي قله فاقد كمترين امكانات بودند. نه چادري داشتند و نه حتي كيسه خواب؛ حتي غذايي هم به آنها نمي‌رسيد. با اين وجود روي آن قله در محاصرة نيروهاي مشترك عراق و ضدانقلاب تا پاي جان مقاومت كردند و به يمن همين مقاومت مظلومانه، قله تثبيت شد. در اين حمله ما 15 شهيد داديم. از اين پانزده نفر، فقط 4 نفر با اصابت گلوله دشمن به شهادت رسيدند. 11 نفر ديگر بر اثر شدت سرما لغزندگي سطح يخ زدة قله تته، از بالاي ارتفاع سقوط كردند و بر اثر اصابت به صخره‌هاي ته دره‌ها، پيكرهاي پاك آنان پاره پاره شد. مقاومت برادران ما در غرب تا به امروز از اين قرار بوده است.
درحال حاضر، مريوان تنها جبهه‌اي است كه رزمندگان آن در داخل خاك دشمن مي‌جنگند و وقتي كه آتش توپخانه‌هاي ما به پايگاه‌هاي ارتش عراق اصابت مي‌كند، ما شاهد شادي و هلهلة مردم كردستان عراق هستيم.»
سرانجام زمستان سرد مصائب فرزندان رو سپيد انقلاب سپري شد و به لطف خداي خميني، با آمدن بهار سال 1360، خسران و روسياهي براي ليبرال‌هاي شياد و سردمدار متفرعن آنان بني‌صدر بي‌آبرو باقي ماند. در پي حذف باند خائن بني‌صدر از مناصب كليدي دستگاه اجرايي نظام جمهوري اسلامي و فرماندهي نيروهاي مسلح انقلاب و آغاز حاكميت يكپارچة حزب‌الله، خوني تازه در شريان‌هاي ملت و مدافعان ميهن اسلامي در جبهه‌ها به گردش درآمد. از آنجا كه بني‌صدر در جهت تحكيم موقعيت خود، به كرات در كنفرانس‌هاي خبري، سخنراني‌ها و مقالاتش عوام‌فريبانه لاف مي‌زند كه در صورت بركناري من از فرماندهي جنگ، انسجام نيروهاي مسلح بر باد مي‌رود، شيرازة جبهه‌ها از هم گسيخته مي‌شود، لشگرهاي عراق به سهولت آبادان را اشغال مي‌كنند و ... الخ، لازم بود كه رزمندگان اسلام با حركتي توفنده در جبهه‌ها، پوشالي بودن چنين دعاوي مضحكي را به دوستان دلسوز و دشمنان كينه‌توز انقلاب اسلامي اثبات نمايند.
همين ضرورت باعث شد كه در قدم اول، سربازان رشيد ارتشي و سپاهي مقام ولايت، عمليات «خميني روح‌خدا فرماندة كل قوا» را در جبهة جنوب، با موفقيت اجرا كنند. نبردي پيروزمند كه صرف نامگذاري آن به نام نامي حضرت روح‌الله (ره)، در حكم مشت كوبنده‌اي بر دهان پليد ياوه‌گوياني از قماش بني‌صدر و ديگر سران جبهة متحد ضدانقلاب محسوب مي‌شد. در پي خاتمة ظفرمندانه اين نبرد در جبهة دارخوين، نوبت تحركي قاطع در جبهه‌هاي غرب كشور از سوي دلاوران سپاه و ارتش فرا رسيده بود. به فاصلة 7 روز از فاجعة انفجار بمب در دفتر مركزي حزب جمهوري اسلامي و شهادت 72 تن از ياران مخلص و با وفاي امام و امت، در شامگاه يازدهم تيرماه سال 1360، احمد به اتفاق افسر رشيد ارتش اسلام و فرمانده دلاور گردان 112، سرگرد عبادت، دست به كار آغاز عملياتي برق‌آسا در جبهة شمال غربي مريوان گرديد. هدف اين تهاجم، آزادسازي ارتفاعات استراتژيك قوچ سلطان بود. در تشريح مشخصات اين هدف سوق‌الجيشي بايد گفت كه بلندترين قلة آن، كله قندي موسوم به دو لبة توتمان است و قلة مزبور بر روي كل نوار مرزي مريوان-‌پنجوين اشراف دارد. از آنجا كه ارتفاعات قوچ‌سلطان نقطة الحاق خاك عراق به ايران است، در آن زمان، از حيث اشراف ديد و تسلط بر منطقه براي هر دو طرف جنگ اهميت فوق‌العادي داشت.
يكي از رزمندگان سپاه مريوان از وضعيت ارتفاعات قوچ سلطان در آن آغازين روزهاي تابستان 1360 مي‌گويد:
«000اين ارتفاعات، در اشغال ارتش عراق بود. عراقي‌ها آنجا پايگاه مهمي احداث كرده بودند و با اشرافي كه از قوچ سلطان به كل منطقه داشتند، همه جا را به خوبي زير ديد گرفته بودند000 تمام مراحل برنامه‌ريزي شناسايي‌ها، طراحي عمليات و بعد هم فرماندهي اين حمله را برادر احمد شخصاً به عهده داشت.»
احمد خود از چند و چون حماسة فتح ارتفاعات قوچ سلطان، اين گونه روايت مي‌كند:
«000قبل ا اين حمله، يك بار در مهرماه سال 59 ما حمله‌اي به قوچ‌سلطان داشتيم. در آن حمله متأسفانه آن‌طور كه بايد، موفق نشديم و در نهايت طي يك درگيري نزديك با دشمن، پنج شهيد از ما و پنجاه كشته از عراقي‌ها برجاي ماند. در آن حمله، فرماندهي نيروهاي ارتش به عهدة شهيد سرگرد عبادت بود. آن موقع ايشان فرمانده گردان 112 ارتش بودند. البته عراق هم توسط رادارهاي قوي خودش هر سلاح سنگيني را كه از طرف ما شليك مي‌شد رديابي مي‌كرد و بلافاصله آن را با توپخانة بدون ديده‌بان مجهز خود مي‌زد. كاليبر 50 ما را زد، تفنگ 57 ما را با خدمة آن زد. خلاصه ما نتوانستيم قلة دولبه توتمان را تصرف كنيم.
حدود 9 ماه از اين درگيري گذشت و ما آمديم براي حمله مجدد به قوچ‌سلطان يك طرح كلي آماده كرديم. در جريان شناسايي مجدد منطقه، ديديم ارتش عراق نيروهاي خود را در چهار منطقه مرانه، بياره، بي‌بي‌خزينه و قوچ سلطان برود و برادران سپاه هم كه جمعي گردان چهارم سپاه تهران بودند ضمن عبور از قلب مواضع دشمن، از پشت سر از راه تداركاتي عراق جلو بيايند. در تاريخ 11 تير ]1360[، يك شب قبل از حمله، ما جلسه هماهنگي مشترك سپاه و ارتش را برگزار كرديم. در آنجا من گفتم: بايد موشك تاو هم بيايد كه اگر زرهي عراق وارد عمل شد، موشك تاو آنها را بزند. سرگرد عبادت مي‌گفت: موشك تاو نمي‌خواهد. من گفتم: نه! آوردن تاو لازم است به هر حال قدري بين ما جر و بحث پيش آمد. من گفتم: جناب سرگرد! دفعة قبل نيروهاي شما آنچنان كه بايد عمل نكردند و در نتجه عمليات 9 ماه به تأخير افتاد. در نتيجه، ايشان با كمال شجاعت و شهامت گفت: اين بار من اولين نفري هستم كه داخل سنگرهاي عراق مي‌رود تا ديگر كسي برايم كركري نخواند! سرانجام، ساعت 8 شب جلسة ما خاتمه يافت. فقط يك ساعت به آغاز حمله مانده بود؛ حالا ديگر وقت آن است كه بايد با هم وداع كنيم. ممكن است فردا من نباشم و يا شما نباشيد. خلاصه با هم ديده بوسي كرديم و سرگرد عبادت با نيروهايش از ارتفاعات بالا رفت. اولين نفري كه دليرانه به طرف سنگر آتشبار عراق هجوم برد، سرگرد عبادت بود كه تيربارچي دشمن او را به رگبار بست و وقتي كه بالاي سرش رسيديم، ديديم سه گلوله خورده و به شدت مجروح شده. ما پيكر مجروح اين افسر قهران را به سرعت به عقب فرستاديم. اما متأسفانه جراحات شديد او باعث شد كه در اواسط جادة كرمانشاه، داخل آمبولانس به شهادت برسد000 بچه‌هاي سپاه كه از پشت به مواضع دشمن رخنه كرده بودند حوالي ساعت 4 صبح به پاي سنگرهاي عراق رسيدند.

*****

حاج احمد ، بني صدر و كردستان ( قسمت سوم


قرار بود مرحلة اصلي عمليات با تهاجم هلي‌كوپترهاي كبراي هوانيروز به مواضع دشمن شروع شود. به محض روشن‌شدن هوا، هلي‌كوپترها آمدند و همين‌جا لازم است ذكري از شجاعت بي‌نظير خلبانان قهرمان هوانيروز داشته باشم. خلبانان ما تا فاصلة 20 متري سنگرهاي عراقي جلو مي‌آمدند و راكت‌هاي خود را به داخل اين سنگرها شليك مي‌كردند و بعد هم داخل سنگرهاي دشمن را با تيربارهاي خودشان زير آتش مي‌گرفتند. وقتي كه كار هلي‌كوپترها تمام شد، بلافاصله ما به نيروها آرايش حمله داديم، الله اكبر گفتيم و تهاجم نهايي آغاز شد.
صداي الله اكبر در همه جاي ارتفاعات قوچ‌سلطان پيچيده بود. به محض شروع حمله 82 عراقي اسير شدند و كمي بعد، شمار اسرا به 170 نفر رسيد. ناگفته نماند كه تعداد زيادي از افسران دشمن هم به اسارت درآمدند. من از يكي از اين افسران پرسيدم: چطور شد كه شما شكست خورديد؟ او گفت: آن نعرة الله اكبري كه شما مي‌كشيديد، ما گفتيم كه حداقل با س گردان به ما حمله كرده‌ايد و آن حالت دويدن تهاجمي شما را كه ديديم، گفتيم لابد اين يك نيروي انبوهي است كه دارد از ارتفاع بالا مي‌آيد. به همين خاطر تسليم شديم؛ والا اگر مي‌دانستيم كه شما ازحيث نفرات اين‌قدرمعدود هستيد، هرگز تن به چنين ننگي نمي‌داديم و تسليم نمي‌شديم!»
احمد در اين يورش نيز به سان نبرد دزلي، از اصل غافلگيري دشمن نهايت استفاده را به عمل آورد. به گفتة يكي از سرداران سپاه اسلام كه در عمليات قوچ‌سلطان توفيق حضور داشته است:
«000در اين حمله، احمد يك مانور تميزي انجام داد. خيلي سريع با استفاده از بچه‌هاي گردان چهارم سپاه، عراقي‌ها را دور زد و از پشت سر آنها سر درآورد و غافلگيرشان كرد. كل نيروهاي احمد در اين حمله، كمتر از 200 نفر بودند؛ در حالي كه عراق در تپه‌هاي اطراف ارتفاعات يك گردان مجهز و روي قلة دو لبة توتمان هم نيرويي به استعداد يك گروهان به علاوه مستقر كرده بود؛ با سنگرهايي محكم و ميادين مين. عراق يك سري سنگرهاي اصلي در زير خط الرأس ارتفاعات و يك سري سنگرهاي فرعي هم در نقاط جنگلي شمال شرق قوچ‌سلطان احداث كرده بود. پايين اين سنگرها هم دو روستا قرار داشت كه در اشغال ضد انقلاب بود. خلاصه، احمد با يك حملة غافلگير كننده خيلي تميز ارتفاعات و همة اين مناطق را آزاد كرد.»
از ديگر جلوه‌هاي درخشان اين نبرد نابرابر، مي‌توان به نفوذ رزم‌آوران تحت امر احمد به شهر پنجوين عراق اشاره كرد. در گذر 10 ماه از آغاز تهاجم ماشين جنگي رژيم بعث و اشغال مناطق وسيعي از خاك ميهن اسلامي توسط متجاوزان عراقي، براي نخستين بار، در جريان نبرد قوچ‌سلطن نيروهاي ايراني توانستند ضمن آزادسازي نوار مرزي، با جهشي‌ برق‌آسا خود را به عمق مواضع دشمن اشغالگر در شهر پنجوين برسانند. احمد با اشاره به اين توفيق شگرف مي‌گويد:
«000اين عمليات براي ما پيروزي بزرگي محسوب مي‌شد؛ جرا كه توانستيم ضمن تعقيب نيروهاي عراقي و پيشروي در خاك دشمن شهر پنجوين را هم به تصرف خود درآوريم.
نيروهاي عراقي به طرز مفتضحانه‌اي داشتند در مي‌رفتند و ما مي‌ديديم كه اينها تمام كوله‌بارشان را بسته‌اند و دارند برق‌آسا فرار مي‌كنند. با ورود برادران به شهر پنجوين، ما اصرار مي‌كرديم كه شما را به خدا به ما نيرو بدهيد. چهار صد، پانصدنفر نيرو بيشتر نمي‌خواهيم تا تصرف اين شهر را -‌به عنوان اولين شهر عراقي كه به دست ايران مي‌افتد- ‌قطعيت ببخشيم و تثبيت كنيم. منتهي خب، چون نيرو به اندازة كافي در منطقه نبود، ديگر نتوانستيم جلوتر برويم000به هر حال با اين حمله ديگر براي عراق مسأله تثبيت نيروهاي ما روي ارتفاعات قوچ‌سلطان كاملاً محرز شد.»
آري، از جمله بركات حاكميت حزب‌الله بر مقدرات كشور، همين گشايش شگرفي بود كه در كار فرو بستة جنگ به وجود آمد.
عمليات دارخوين و از پس آن، تسخير ارتفاعات قوچ‌سلطان، نخستين نشانه‌هاي اين گشايش پربركت و الهي بودند. اينك، نوبت برداشتن گام‌هايي بلندتر بود. كمتر از سه ماه پس از خاتمة حماسة قوچ‌سلطان، اولين پيروزي عظيم قواي مسلح انقلاب در جبهه‌هاي جنوب، با همدلي و رزم متحد دلاوران ارتش، سپاه و بسيج مردمي به دست آمد: مهر 1360، حماسة شكست حصر آبادان، در نبرد ثامن‌الائمه (ع).
پس آن‌گاه، نوبت حماسه‌اي ديگر بود؛ فتح بستان و قطع ارتباط جبهه‌هاي جنوبي و شمالي دشمن در عمق اشغالي خاك ايران اسلامي، در نبرد طريق‌القدس، آذر 1360.
هم در اين سال بود كه ما در انقلاب‌هاي توحيدي قرن پانزدهم هجري، شماري از رشيدترين فرزندان مدافع كيان خود را به پاس سه سال نبرد مظلومانه، با پاداشي از جنس نور سرافراز كرد؛ سفر به اقليم قبلة خدا باوران، مولد، موطن و مدفن عصاره خلقت و سرور كائنات، حبيب حضرت اله، محمد رسول الله (صلي‌الله عليه وآله وسلم)، اينك ميزبان فرزندان معنوي حضرت روح‌الله، ابراهيم همت و احمد متوسليان شده بود. ره‌آورد احمد و ابراهيم از اين سفر روحاني، تحفه‌اي تبرك يافته به نام نامي حضرت خاتم‌الانبياء (صلي الله عليه و آله وسلم) بود. سوغاتي سبز، به سبزي نهال نورس انقلاب اسلامي؛ سپيد، به سپيدي سيماي دريادلان صف شكن جبهه‌ها؛ و سرح، به سرخي گلبرگ‌هاي پرپر گشتة ارغوان‌هاي گلستان آتش دفاع مقدس. مولود مقدسي كه با ولادت بهار آفرين خود در يك شامگاه سرد زمستاني سال 1360، به پاس نبردي كه توسط احمد و ابراهيم مشتركاً در جبهة غرب صورت گرفت و تقارن آن با 27 رجب‌المرجب، عيد مبعث خواجة لولاك (صلي‌الله عليه و آله وسلم)، تيپ 27 محمد رسول الله (صلي‌الله عليه و آله وسلم) ناميده شد.
عجالتاً بهتر آن است كه به روزهاي آتشناك آذر سال 1360 باز گرديم؛ به نبرد طريق‌القدس.
احمد متوسليان، ابراهيم همت و ديگر زائران سلحشور بيت‌الله‌الحرام، در بازگشت از سفر حج، با تواني صد چندان، بار ديگر قدم به عرصة مردآزماي جبهه‌هاي نبرد نهادند. حاج احمد و حاج همت در تثبيت پيروزي شكوهمند طريق‌القدس، نقشي حياتي ايفا كردند.
براي حفظ و تثبيت پيروزي بستان كه حضرت امام (ره) آن را فتح الفتوح لقب دادند، به همت سردار كبير حاج محمد بروجردي فرمانده سپاه منطقه 7 كشوري؛ شامل استان‌هاي همدان، ايلام، كردستان و كرمانشاه، دو رشته عمليات در جبهه‌هاي غرب به اجرا درآمد. اولي موسوم به مطلع الفجر و ديگري به نام محمدرسول‌الله (صلي‌الله عليه وآله وسلم). درآن برهه براي سپاهيان اسلام، تك اصلي، تك بستان بود كه از هشتم آذر آغاز شد و تا بيست و دوم همين ماه، به مدت چهارده شبانه روز نبرد بي‌وقفه ادامه داشت.
دو عمليات مطلع الفجر در 20 آذر 1360 و محمدرسول‌الله (صلي‌الله عليه و اله وسلم) در 12 دي‌ماه همين سال در جبهة غرب، از آن لحاظ اهميت حياتي داشتند كه نقش تك پشتيباني را براي تثبيت فتح‌الفتوح بستان، سردرگرم ساختن فرماندهان دشمن و به هم ريختن آرايش جنگي ارتش عراق در جبهة طريق‌القدس ايفا كردند. يكي از سرداران سپاه اسلام كه در آن زمان فرماندهي جبهة گيلان غرب-‌سرپل ذهاب را در عمليات مطلع‌الفجر بر عهده داشت، مي‌گويد:
«000در اثناي انجام اين سه حمله، ارتش عراق، سه سپاه در اختيار داشت. سپاه سوم در جنوب، سپاه دوم در جلوي بغداد و سپاه اول جلوي سليمانيه در غرب.
اگر ما تدبير مناسبي براي پشتيباني از حملة اصلي -‌طريق‌القدس- ‌به كار نمي‌بستيم، بعيد نبود با حمله نيروهاي ما به بستان، عراقي‌ها قواي احتياط سپاه اول و دوم خودشان را از سليمانيه و بغداد، راهي بستان مي‌كردند و در اين صورت كار نيروهاي عمل كنندة ما در جبهة طريق‌القدس سخت مي‌شد.
به همين دليل، ما دو عمليات پشتيباني مطلع‌الفجر و محمد‌رسول‌الله (صلي‌الله عليه وآله وسلم) را در غرب كشور انجام داديم. با توجه به حساسيت زماني و دشواري شرايط نبرد در محور گيلان غرب-‌سرپل ذهاب، آقاي بروجردي شخصاً در منطقة عملياتي مطلع‌الفجر حاضر شد000 از طرف ديگر، حاج احمد به عنوان فرمانده محور عملياتي محمدرسول‌الله (صلي‌الله عليه وآله وسلم) ]مريوان-‌پاوه[، با مشكل كمبود مهمات و تجهيزات مواجه بود. نيروهايش هم از حيث آموزش مشكل داشتند. نيروهايي كه در اختيار حاج احمد قرار گرفت، براي جنگ در شرايط ويژه جبهه‌هاي غرب، آموزش كافي نديده بودند. حاج احمد با استفاده از نيروهاي كادر جواني كه طي جنگ‌هاي كوهستاني محدود توانسته بود تربيت كند -‌بچه‌هايي مثل حسين قچه‌اي، رضا چراغي، علي‌اصغر رنجبران، عباس كريمي، علي‌رضا ناهيدي و 000 امثالهم - ‌تن به اجراي عمليات سنگين و دشوار محمدرسول‌الله (صلي‌الله عليه وآله وسلم) داد. چرا؟ به اين خاطر كه قواي احتياط تازه نفس سپاه يكم ارتش عراق در سليمانيه، مجال رفتن به جنوب را پيدا نكنند و پيروزي بستان به خطر نيفتد. حاج احمد با همة كاستي‌هايي كه از حيث شناسايي، كمبود مهمات و آموزش نيروهايش با آنها مواجه بود، راهي اين عمليات شد. بگذريم از مرارت‌هايي كه در اثناي اين حمله متحمل آن شد.

*****

حاج احمد ، بني صدر و كردستان ( قسمت چهارم


قرار بود مرحلة اصلي عمليات با تهاجم هلي‌كوپترهاي كبراي هوانيروز به مواضع دشمن شروع شود. به محض روشن‌شدن هوا، هلي‌كوپترها آمدند و همين‌جا لازم است ذكري از شجاعت بي‌نظير خلبانان قهرمان هوانيروز داشته باشم. خلبانان ما تا فاصلة 20 متري سنگرهاي عراقي جلو مي‌آمدند و راكت‌هاي خود را به داخل اين سنگرها شليك مي‌كردند و بعد هم داخل سنگرهاي دشمن را با تيربارهاي خودشان زير آتش مي‌گرفتند. وقتي كه كار هلي‌كوپترها تمام شد، بلافاصله ما به نيروها آرايش حمله داديم، الله اكبر گفتيم و تهاجم نهايي آغاز شد.
صداي الله اكبر در همه جاي ارتفاعات قوچ‌سلطان پيچيده بود. به محض شروع حمله 82 عراقي اسير شدند و كمي بعد، شمار اسرا به 170 نفر رسيد. ناگفته نماند كه تعداد زيادي از افسران دشمن هم به اسارت درآمدند. من از يكي از اين افسران پرسيدم: چطور شد كه شما شكست خورديد؟ او گفت: آن نعرة الله اكبري كه شما مي‌كشيديد، ما گفتيم كه حداقل با س گردان به ما حمله كرده‌ايد و آن حالت دويدن تهاجمي شما را كه ديديم، گفتيم لابد اين يك نيروي انبوهي است كه دارد از ارتفاع بالا مي‌آيد. به همين خاطر تسليم شديم؛ والا اگر مي‌دانستيم كه شما ازحيث نفرات اين‌قدرمعدود هستيد، هرگز تن به چنين ننگي نمي‌داديم و تسليم نمي‌شديم!»
احمد در اين يورش نيز به سان نبرد دزلي، از اصل غافلگيري دشمن نهايت استفاده را به عمل آورد. به گفتة يكي از سرداران سپاه اسلام كه در عمليات قوچ‌سلطان توفيق حضور داشته است:
«000در اين حمله، احمد يك مانور تميزي انجام داد. خيلي سريع با استفاده از بچه‌هاي گردان چهارم سپاه، عراقي‌ها را دور زد و از پشت سر آنها سر درآورد و غافلگيرشان كرد. كل نيروهاي احمد در اين حمله، كمتر از 200 نفر بودند؛ در حالي كه عراق در تپه‌هاي اطراف ارتفاعات يك گردان مجهز و روي قلة دو لبة توتمان هم نيرويي به استعداد يك گروهان به علاوه مستقر كرده بود؛ با سنگرهايي محكم و ميادين مين. عراق يك سري سنگرهاي اصلي در زير خط الرأس ارتفاعات و يك سري سنگرهاي فرعي هم در نقاط جنگلي شمال شرق قوچ‌سلطان احداث كرده بود. پايين اين سنگرها هم دو روستا قرار داشت كه در اشغال ضد انقلاب بود. خلاصه، احمد با يك حملة غافلگير كننده خيلي تميز ارتفاعات و همة اين مناطق را آزاد كرد.»
از ديگر جلوه‌هاي درخشان اين نبرد نابرابر، مي‌توان به نفوذ رزم‌آوران تحت امر احمد به شهر پنجوين عراق اشاره كرد. در گذر 10 ماه از آغاز تهاجم ماشين جنگي رژيم بعث و اشغال مناطق وسيعي از خاك ميهن اسلامي توسط متجاوزان عراقي، براي نخستين بار، در جريان نبرد قوچ‌سلطن نيروهاي ايراني توانستند ضمن آزادسازي نوار مرزي، با جهشي‌ برق‌آسا خود را به عمق مواضع دشمن اشغالگر در شهر پنجوين برسانند. احمد با اشاره به اين توفيق شگرف مي‌گويد:
«000اين عمليات براي ما پيروزي بزرگي محسوب مي‌شد؛ جرا كه توانستيم ضمن تعقيب نيروهاي عراقي و پيشروي در خاك دشمن شهر پنجوين را هم به تصرف خود درآوريم.
نيروهاي عراقي به طرز مفتضحانه‌اي داشتند در مي‌رفتند و ما مي‌ديديم كه اينها تمام كوله‌بارشان را بسته‌اند و دارند برق‌آسا فرار مي‌كنند. با ورود برادران به شهر پنجوين، ما اصرار مي‌كرديم كه شما را به خدا به ما نيرو بدهيد. چهار صد، پانصدنفر نيرو بيشتر نمي‌خواهيم تا تصرف اين شهر را -‌به عنوان اولين شهر عراقي كه به دست ايران مي‌افتد- ‌قطعيت ببخشيم و تثبيت كنيم. منتهي خب، چون نيرو به اندازة كافي در منطقه نبود، ديگر نتوانستيم جلوتر برويم000به هر حال با اين حمله ديگر براي عراق مسأله تثبيت نيروهاي ما روي ارتفاعات قوچ‌سلطان كاملاً محرز شد.»
آري، از جمله بركات حاكميت حزب‌الله بر مقدرات كشور، همين گشايش شگرفي بود كه در كار فرو بستة جنگ به وجود آمد.
عمليات دارخوين و از پس آن، تسخير ارتفاعات قوچ‌سلطان، نخستين نشانه‌هاي اين گشايش پربركت و الهي بودند. اينك، نوبت برداشتن گام‌هايي بلندتر بود. كمتر از سه ماه پس از خاتمة حماسة قوچ‌سلطان، اولين پيروزي عظيم قواي مسلح انقلاب در جبهه‌هاي جنوب، با همدلي و رزم متحد دلاوران ارتش، سپاه و بسيج مردمي به دست آمد: مهر 1360، حماسة شكست حصر آبادان، در نبرد ثامن‌الائمه (ع).
پس آن‌گاه، نوبت حماسه‌اي ديگر بود؛ فتح بستان و قطع ارتباط جبهه‌هاي جنوبي و شمالي دشمن در عمق اشغالي خاك ايران اسلامي، در نبرد طريق‌القدس، آذر 1360.
هم در اين سال بود كه ما در انقلاب‌هاي توحيدي قرن پانزدهم هجري، شماري از رشيدترين فرزندان مدافع كيان خود را به پاس سه سال نبرد مظلومانه، با پاداشي از جنس نور سرافراز كرد؛ سفر به اقليم قبلة خدا باوران، مولد، موطن و مدفن عصاره خلقت و سرور كائنات، حبيب حضرت اله، محمد رسول الله (صلي‌الله عليه وآله وسلم)، اينك ميزبان فرزندان معنوي حضرت روح‌الله، ابراهيم همت و احمد متوسليان شده بود. ره‌آورد احمد و ابراهيم از اين سفر روحاني، تحفه‌اي تبرك يافته به نام نامي حضرت خاتم‌الانبياء (صلي الله عليه و آله وسلم) بود. سوغاتي سبز، به سبزي نهال نورس انقلاب اسلامي؛ سپيد، به سپيدي سيماي دريادلان صف شكن جبهه‌ها؛ و سرح، به سرخي گلبرگ‌هاي پرپر گشتة ارغوان‌هاي گلستان آتش دفاع مقدس. مولود مقدسي كه با ولادت بهار آفرين خود در يك شامگاه سرد زمستاني سال 1360، به پاس نبردي كه توسط احمد و ابراهيم مشتركاً در جبهة غرب صورت گرفت و تقارن آن با 27 رجب‌المرجب، عيد مبعث خواجة لولاك (صلي‌الله عليه و آله وسلم)، تيپ 27 محمد رسول الله (صلي‌الله عليه و آله وسلم) ناميده شد.
عجالتاً بهتر آن است كه به روزهاي آتشناك آذر سال 1360 باز گرديم؛ به نبرد طريق‌القدس.  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 8:8  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

 

بسم رب

عملياتهاي انجام شده در مريوان ( قسمت اول

داغ شهادت محمد توسلي، هرچند پشت «احمد» را شكست -‌اما هيهات!- ‌هرگز نتوانست خللي در عزم استوار اين سرباز سلحشور حسين زمان وارد آورد. بلافاصله دست به كار يك رشته عمليات تهاجمي با هدف پاكسازي نوار مرزي مريوان گرديد. آماج نخستين ضربت كوبندة‌ «احمد»، دزلي بود. تصرف دزلي كه حكم سرپل اصلي نفوذ عناصر ضدانقلاب به داخل خاك كردستان ايران را داشت، از مهمترين دستاوردهاي مهارت رزمي درخشان «احمد» و فئه قليل رادمردان همرزم او در جبهه مريوان به شمار مي‌رود. براي پي‌بردن به عظمت كاري كه «احمد» با فتح ارتفاعات دزلي انجام داد، بايد ابتدا با دزلي و نقشي كه اين منطقه در معادلات سياسي-‌نظامي منطقه براي ضدانقلاب و حاميان بعثي و شرقي و غربي آن ايفا مي‌كرد، آشنا شويم. دزلي منطقه‌اي كوهستاني و مرتفع در محدودة اورامان و در مجاورت نوار مرزي كردستان ايران با خاك عراق است. در آن مقطع -‌تابستان 59- ‌روستاي دزلي، در اشغال عناصر مسلح حزب منحلة دموكرات و به مثابه مستحكم‌ترين دژ براي ضدانقلاب بود. موقعيت سوق‌الجيشي دزلي، حساسيت خاصي به اين منطقة‌ كوهستاني بخشيده بود. از حيث وضعيت جغرافيايي، اين روستا، در يك فرورفتگي كاسه مانند قرا داشت. اطراف آن را ارتفاعات صعب العبوري احاطه كرده بود و يك راه مواصلاتي از سمت پاوه به آن منتهي مي‌شد كه در ضمن مسير تردد مردم بومي منطقه نيز بود. در دو سوي اين معبر، حدود يك تا دو كيلومتر، صخره‌هاي بزرگي قرار داشت كه ضدانقلاب در پناه آنها به راحتي قادر بود با استقرار قواي معدودي يك ستون عظيم نظامي را در سطح معبر به تله انداخته، نابود كند؛ همچنان كه در دوران رژيم طاغوت، چنين واقعه‌اي اتفاق افتاد. «احمد» در اين باره مي‌گويد:
«000منطقه دزلي در زمان رژيم شاه كلاً دوبار از دست اين گروه‌ها گرفته شده بود و اين دو بار را در آن دوران به عنوان وقايع تاريخي در كتيبه مسجد جامع سنندج ثبت كردند000 پشا روستاي دزلي را ضدانقلابيون براي خودشان دژي محسوب مي‌كردند. آنها تمام صخره‌هاي مشرف بر مسير راه مزبور را با خرج‌گذاري ديناميت و تي.ان.تي بمب‌گذاري، و عرض كنم كه تله‌گذاري كرده بودند.»
همين مسأله باعث پر رويي و گزافه‌گويي فراوان ضدانقلاب، در تبليغات مسموم آنان شده بود. به عنوان مثال، در يكي از اعلاميه‌هاي گروهك دموكرات، چندي پس از آزادسازي مريوان توسط «احمد» و همزمانش، آنان وقيحانه شكست خود در نبرد مريوان را عقب‌نشيني تاكتيكي وانمود ساخته و نيروهاي انقلاب را به زورآزمايي در تلة دزلي دعوت كرده بودند:
«000مضمون اعلامية‌ دموكرات اين بود: «احمد متوسليان» و قواي حكومت اگر راست مي‌گويند و قدرت دارند، بيايند و دزلي را از پيشمرگان ما بگيرند!»
ديگر اينكه موقعيت سياسي خاص دزلي را نبايد ناديده گرفت. در حقيقت، دزلي، حكم قرارگاه فرماندهي كل و ستاد مشترك سران ائتلاف باندهاي ضدانقلاب در غرب كشور را داشت؛ ائتلافي شيطاني، شامل طيف متنوعي از آخوندهاي جيره‌خوار دربار پهلوي نظير شيخ عثمان نقشبندي و شيخ عزالدين حسيني تا قاسملوي دموكرات، ژنرال‌هاي فراري سلطنت‌طلب از قماش پاليزبان و اويسي، دار و دستة شاپور بختيار و سرانجام گروهك‌هاي افراطي ماركسيستي نظير كومه‌له و متحدان چپ آمريكايي آن؛ فدايي و پيكار. جلسات ادواري سران اين ائتلاف هفت جوش ضدانقلاب، به طور منظم در دزلي و با حضور افسران عالي‌رتبة‌ سرويس اطلاعات رژيم بعث عراق برگزار مي‌شد. سردار رشيد سپاه اسلام حاج ابراهيم همت در مورد دستور كار يكي از اين جلسات مي‌گويد:
«000قبل از فتح دزلي توسط سپاه مريوان، يكي از اين جلسات كه خيلي هم مهم بود، در دزلي برگزار شد. در جلسه مزبور،‌ پاليزبان به اتفاق قاسملو و تني چند از افسران طاغوتي، به شيخ عثمان نقشبندي پيشنهاد مي‌دهند كه تو بايد سپاه رزگاري را در اورامان تشكيل بدهي و مردم آنجا را مسلح كني. اين جلسه، با كنفرانس سران عرب در طائف عربستان همزمان بود000 به اصطلاح خودشان فتوا هم داده بودند كه جنگ عليه شيعه و پاسدار حلال است و شما مردم، بايد عليه اين دو بجنگيد!»
«احمد» در بخشي از خاطرات خود از نبردهاي غرب، اشاره‌اي هم به توطئه استكباري تشكيل سپاه رزگاري داشته است:
«000شيخ عثمان را وا مي‌دارند كه گروهك رزگاري را تشكيل بدهد. او هم نام نيروهاي مسلح خود را سپاه عمربن‌خطاب گذاشته بود. علت انتخاب نام خليفة دوم براي شاخة نظامي اين گروهك اين بود كه مي‌خواستند از اعتقادات مذهبي مردم اهل سنت منطقه غرب كشور سوءاستفاده كنند. چنان كه خود شيخ عثمان هم به چنين سفسطه‌اي متوسل شد وگفته بود همان‌طور كه سپاه اسلام در زمان خليفه دوم به ايران حمله رد و ايرانيان مجوس را مسلمان كرد، حالا هم اين سپاه، كارش مشابه همان سپاه دوران عمر است كه مي‌خواهد ايران به زعم او كافر را مسلمان بكند!»
اين به اصطلاح سپاه رستگاري! براساس رهنمودهاي سران مرتجع كشورهاي عربي منطقه -‌به‌ويژه وهابيت حاكم بر حجاز- ‌در كنفرانس سران عرب كمتر از يك ماه پيش از حملة سرتاسري ارتش بعث عراق به خاك جمهوري اسلامي ايران تشكيل گرديد. استكبار جهاني به سركردگي آمريكا و ارتجاع عرب حاكم بر كشورهاي حاشيه جنوبي خليج‌فارس، در استمرار روند ثبات‌زدايي از حاكميت انقلابي نظام مقدس جمهوري اسلامي، يك رشته تدابير عاجل و ضربتي را در دستور كار خويش قرار دادند. رئوس تدابير متخذه در اجلاس طائف از اين قرار
بود:
1- ‌تشديد حركت‌هاي تجزيه‌طلبانه در مناطق مختلف ايران اسلامي، به ويژه دو استان حساس مجاور مرز عراق، خوزستان و كردستان، از طريق يك دست كردن فعاليت عناصر متشتت ضد انقلاب.
2- برنامه‌ريزي جهت اجراي موفق يك كودتاي نظامي برق‌آسا، با بهره‌گيري از عناصر سلطنت‌طلب و پاكسازي نشده در ارتش ايران.
3- ‌و سرانجام، در صورت به بن‌بست رسيدن تدابير فوق، دادن چراغ سبز به ماشين جنگي رژيم توسعه طلب بعث عراق كه به ويژه پس از سرنگوني رژيم شاه معدوم رهبري آن در آتش اشتياق ايفاي نقش ژاندارمي استكبار در خليج فارس مي‌سوخت.
بر همين اساس، جهت تحقق بند يك تدابير متخذه در اجلاس طائف، در قدم نخست سپاه رزگاري در كردستان تشكيل گرديد. دشمنان جهاني و منطقه‌اي جمهوري اسلامي ايران كه از بي‌رنگي حناي شعر و شعارهاي خلقي و دموكرات مآبانة گروهك‌ها در نزد افكار عمومي مردم مسلمان كردستان، در گذر نزديك به سه سال جنگ در اين استان به خوبي آگاه شده بودند، ضمن تشكيل سپاه رزگاري و سپرده فرماندهي اسمي آن به شيوخ خودفروختة نقشبندي درصدد برآمدند با دامن زدن به تعصبات مذهبي اهالي مناطق كردنشين غرب كشور و طرح ضديت ميان شيعه و سني، بن‌بست جنگ‌افروزي گروهك‌ها در كردستان را بشكنند. فتواي معروف شيخ عثمان مزدور كه گفته بود: «هر كس ده پاسدار امام خميني را سر ببرد، بهشت بر او واجب مي‌شود!» تبلور عيني عزم استكبار براي تبديل بحران كردستان به يك جنگ خونين مذهبي بود. سردار رشيد اسلام حاج همت دربارة تأثير اين فتواي رذيلانه گفته بود:
«000 اين جريان كثيف و خائنانه بلافاصله در منطقه دامنگير شد و حتي دامنة اين جريان به پاوه هم رسيد. به عنوان مثال، بعد از صدور اين به اصطلاح فتوا، چندين حمله از طرف گروهك رزگاري به پاسداران ما صورت گرفت. موقعي كه برادران سپاه مريوان و ارتش حمله كردند تا منطقة اورامان را آزاد كنند، طي حمله چند تن از برادران ما كه زحمي شده بودند، به دست عوامل رزگاري اسير شدند. اين از خدا بي‌خبرها، روي زخم‌هاي اين مجروحين، آب نمك ريخته بودند، آب جوش ريخته بودند؛ چرا كه آن روحاني نماهاي مزدور آمريكا، در جلسات‌شان، جنگ عليه شيعه و به اصطلاح خودشان عليه پاسدار را حلال كرده بودند. ريختن آب‌جوش برسر اينها را هم حلال كرده بودند و حتي بعضي زن‌ها هم روي سر اين بچه‌ها آب‌جوش مي‌ريختند و اين‌ها همه، گوشه‌اي كوچك از عذابي بود كه ما از دست اين جنايتكارها كشيديم.»

*****

عملياتهاي انجام شده در مريوان ( قسمت دوم

 
باري، با چنين اوصافي، در حقيقت، دزلي، به دملي چركين بر قامت جبهه‌هاي كردستان و كانون اصلي پرورش ميكروب تجزيه‌طلبي ضدانقلاب مبدل گشته بود. حال، دست طبيبي حاذق و مسلح به نيشتري برنده لازم بود تا اين غدة سرطاني چركين را با مهارت جراحي كند. چه كسي حاذق‌تر از «احمد»؟ همو كه بارها پوزه عفن ضدانقلاب را در عرصة جنگ‌هاي كردستان به خاك مذلت ماليده بود. «احمد» براي تصرف دزلي، از تاكتيك بسيار جالبي استفاده كرد؛ مكتوم نگاه داشتن هدف عمليات،‌ تا آغاز لحظة‌ تهاجم و حركت دادن ستون نيروها برخلاف مسير منتهي به هدف اصلي، جهت به انحراف كشاندن اذهان عوامل ستون پنجم دشمن از نيت واقعي سپاه اسلام. همان روشي كه رسول مكرم اسلام (صلي‌الله‌عليه‌واله‌وسلم) در جريان لشگركشي سپاه توحيد از مدينه براي فتح مكه به كار بسته بود. يكي از همرزمان «احمد»، ماجراي فتح دزلي را اين‌گونه روايت مي‌كند:
«000پيغام رسيد كه برادر «احمد» از كلية نيروها خواسته تا غروب آفتاب خودشان را به پشت ايستگاه رلة صدا و سيماي مريوان برسانند. كل نيروها كه جمع شدند، ديديم مي‌شويم 200 نفر بچه‌هاي سپاه و پيشمرگان مسلمان كرد. بعد در قالب يك ستون نظامي، همراه برادر «احمد» حركت كرديم. بين راه هرچه پرسيديم مقصد كجاست، او از جواب طفره رفت. خلاصه،‌ بعد از دو سه ساعتي ديديم داريم به طرف خاك عراق مي‌رويم. برادر «احمد» دستور توقف ستون را صادر كرد و بعد گفت: برادران! لازم است مطلبي را به شما توضيح بدهم. ما به حول و قوة الهي قرار است دزلي را بگيريم.
آقا، ما خيلي تعجب كرديم؛ آخر، مسيري كه آمده بوديم، درست 180 درجه مخالف جهت دزلي بود. يكي از بچه‌ها گفت: برادر «احمد»! آخر اين راهي كه ما آمده‌ايم، كجا به دزلي مي‌رسد؟ تازه، شما امكانات ما را در نظر نگرفته‌ايد. «احمد» با يك طمأنينه‌اي گفت: به خدا توكل كنيد. هيچ مشكلي پيش نخواهد آمد.
خلاصه،‌ از نو دستور حركت داد و راهي شديم. ساعت 30/7 دقيقة شب بود كه رسيديم روي ارتفاعات اورامان. نگو با تدبير «احمد»، ما اين ارتفاعات را دور زده‌ايم و بدون كوچكترين خطري رسيده‌ايم بالاي قلة مشرف به دزلي؛ بدون آن‌كه حتي رنگ آن معبر مرگبار را هم ديده باشيم. «احمد» طوري برنامه‌ريزي كرده بود كه هركس ستون نيروهاي ما را در راه مي‌ديد، فكر مي‌كرد هدف ستون كشي «احمد» از مريوان، حمله به عراق بوده.
بعد «احمد» گفت:‌خب برادران، نگاه كنيد! پايين اين ارتفاع،‌ زير پاي شما دزلي قرار گرفته. بعد هم بلافاصله ضمن تماس بي‌سيم با توپخانة بچه‌هاي ارتش، درخواست اجراي آتش كرد. با اصابت سومين گلولة توپ ريختيم داخل دزلي و آنجا را به صورتي برق‌آسا بدون درگيري تصرف كرديم. جالب اينجا بود كه در همين لحظات ديديم صداي بوق ماشين مي‌آيد. به دستور برادر «احمد»، من و يكي از بچه‌ها كنار جاده مستقر شده بوديم. ديديم از دور، يك كاميون كمپرسي، تخت گاز دارد مي‌آيد و لاينقطع بوق مي‌زند. نگو ضدانقلاب وقتي فهميد در دزلي درگيري شروع شده، اين كاميون را براي رساندن ادوات خمپاره و تقويت نيروهايش راهي دزلي كرده بود. با رسيدن كاميون به نزديكي ما ديديم ترمز كرد. آن برادر ما از ركاب ماشين بالا رفت و گفت: چه خبرته بابا! چرا اين‌قدر بوق مي‌زني؟! راننده كه از دموكرات‌ها بود و به هواي اينكه ما هم از خودشان هستيم، توقف كرده بود، تا لباس فرم آن بنده خدا را ديد، پشت فرمان كمپرسي از ترس غش كرد! بار اين كاميون، چند قبضه خمپاره‌انداز 80 ميليمتري، يك قبضه كاليبر 50 و مهمات معتنابهي بود كه به دست ما افتاد. بدون تعصب مي‌گويم كاري كه «احمد» با فتح دزلي انجام داد، بيشتر به يك معجزه شبيه بود.»
از ديگر تبعات آزادسازي دزلي، برملا شدن ماهيت همدستي عناصر به ظاهر موجه جريان ليبراليزم خزيده در دستگاه اجرايي حاكميت انقلاب با تجزيه‌طلبان وطن‌فروش بود. به محض تسخير دزلي و به اسارت درآمدن تني چند از كادرهاي بالا ضدانقلابيون توسط «احمد» و همرزمان او، ليبرال‌هاي فريبكار ناچار شدند دست از بازي يك بام و دو هواي خود در بحران كردستان برداشته، در دفاع از سركردگان جنايتكار ضدانقلاب مستقيماً وارد عمل بشوند. به گفتة يكي از رزمندگان سپاه مريوان:
«000در دزلي تعدادي از سران گروهك دموكرات را به اسارت گرفتيم. يادم هست برادر ممقاني داشت دست يكي از آنها را كه مجروح شده بود، بخيه مي‌زد كه من و يكي از بچه‌هاي پيشمرگ كرد مسلمان به آنها رسيديم. تا پيشمرگ مزبور آن اسير ناشناس را ديد، مرا كناري كشيد و گفت: اين را مي‌شناسيد؟ گفتم: نه، چطور مگر؟ گفت: اين كال كال است. خنده‌ام گرفت و گفتم: كال كال ديگر چه صيغه‌اي است؟ گفت: اين اسم مستعار اوست. اين معاون سياسي-‌نظامي قاسملو -‌سركردة گروهك دموكرات- است. مگر تو اعلامية دموكرات را نديده بودي كه از قول كال كال نوشته بود: من 9 پاسدار خميني را اعدام كرده‌ام؟ خب، اين همان كال كال است ديگر!
تا خبر به برادر «احمد» رسيد، سريع آمد و پرسيد: ببينم! قضيه چيست؟ ماجرا را براي او تعريف كرديم. «احمد» گفت: اين امكان ندارد! اگر اين طور باشد، طرف رده‌اش خيلي بالاست. بعد سر وقت او رفت و پرسيد: تو كال كال هستي؟ او هم با يك تفرعني بادي به غبغب انداخت و گفت: بله، خودم هستم! ببينيد،‌ من هيچ مشكلي ندارم. بهتر است بدانيد من با آقاي رئيس جمهور -‌بني‌صدر- ‌از قديم رفاقت دارم. ايشان مرا خوب مي‌شناسد. شما اگر مرا به مريوان برسانيد آزاد مي‌شوم.
«احمد» بلافاصله از آن اتاق بيرون آمد. ديديم خيلي آشفته است. پرسيدم: برادر «احمد»، آخر چه شده؟ گفت: كارمان درآمد، مي‌خواستي چه بشود؟! گفتم: آخر براي چه؟ گفت: فقط يادتان باشد چه مي‌گويم! همين فرداست كه بني‌صدر به دست و پا بيفتد و اين را به تهران احضار كند. آن وقت، همة زحمات ما برباد مي‌رود!
ما كه فكر مي‌كرديم حرفهاي كال كال مشتي لاف و گزاف بوده، اين نگراني برادر «احمد» خيلي باعث تعجب ما شده بود 000 درست فرداي همان روز ديديم پيامي از سنندج مخابره شد، با اين مضمون: از مركز دستور اكيد رسيده، تمامي كساني را كه در دزلي اسير گرفته‌ايد، سريع به سنندج منتقل كنيد!!000 ما از تعجب شوكه شديم. در تهران از كجا فهميده بودند كه شب قبل ما در دزلي عمليات كرده و كادرهاي دموكرات را اسير گرفته‌ايم؟ آن هم در شرايطي كه تا لحظة شروع عمليات، حتي خود بچه‌هاي سپاه مريوان هم نمي‌دانستند هدف حمله، تصرف دزلي است!000 همان‌جا برادر «احمد» به بچه‌ها گفت: به شما نگفته‌ بودم؟! صدور اين دست